کلاغ

سرده‌ای از کلاغیان

کلاغ، پرنده‌ای است از راسته سبکبالان بزرگ با منقار دراز و قوی که از حشرات و جوندگان تغذیه می‌کند. آن را زاغ دشتی هم می‌گویند.

کلاغ آمد چریدن یاد بگیره پریدن هم یادش رفت.
  • «اگر تو کلاغی،من بچه کلاغم.»
  • «کبوتر می‌رود دانه جمع می‌کند، کلاغ می‌آید و می‌خورد.»
  • «کرکس که به سر افتاد، کلاغان نیز منقارش می‌زنند.»
  • «کلاغ آمد چریدن یاد بگیره پریدن هم یادش رفت.»
  • «کلاغ از باغمون قهر کرد، یک گردو منفعت ما.»
  • «کلاغ از وقتی بچه‌دار شد، شکم سیر به خود ندید.»
  • «کلاغ امسالی عقلش بیشتر از کلاغ پارسالی است.»
  • «کلاغ خواست راه رفتن کبک را بیاموزد راه رفتن خود را هم فراموش کرد»
  • «کلاغ روده خودش درآمده بود می‌گفت جراحم.»
  • «کلاغ سر لانه خود قارقار نمی‌کند.»
  • «کلاغ سی‌ساله، کلاغ‌بچه سی و پنج‌ساله.»
  • «کلاغ ها سیاه می‌پوشند.»
  • «کلاغه خبر آورد.»
  • «کلاغ هرگز به بامش نمی‌نشیند.»
  • «هرکه پی کلاغ رود به خرابی افتد.»
  • «هزار کلاغ را یک کلوخ بس است.»
  • «یک کلاغ را چهل کلاغ کردن.»
  • «یک کلاغ چهل کلاغ می‌شود.»
  • «قصه ما بسر رسید، کلاغه به خونه اش نرسید.»
  • «به کلاغ گفتن برو قشنگ ترین بچۀ دنیا رو بیار، رفت بچۀ خودش رو آورد.»

کلاغ در شعر فارسی

ویرایش
  • «از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستن// کز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان»
  • «امیری را که بر قصرش هزاران پاسبان بودند// تو اکنون بر سر گورش کلاغی پاسبان بینی»
  • «ای گرفته کاغ کاغ از خشم ما همچون کلاغ// کوه و بیشه جای کرده چون کلاغ و کاغ کاغ»
  • «چو طوطی کلاغش بود همنفس// غنیمت شمارد خلاص از قفس»
  • «ز کوه اندرآمد کلاغی سیاه// دو چشمش بکند اندر آن خوابگاه»
  • «سعدی به مال و منصب دنیا نظر مکن// میراث از توانگر و مردار از کلاغ»
  • «کلاغی تک کبک در گوش کرد// تک خویشتن را فراموش کرد»
  • «هرکرا رهبری کلاغ کند// بی‌گمان دل به دخمه داغ کند»
  • «هر که گوید کلاغ چون باز است // نشنوندش که دیده‌ها باز است»

پیوند به بیرون

ویرایش
ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ
کلاغ
دارد.