فخرالدین اسعد گرگانی

نویسنده و شاعر ایرانی

فخرالدین اسعد گرگانی شاعر داستانگوی ایرانی نیمهٔ نخست سده پنجم هجری است. ولادت او در آغاز قرن پنجم هجری در گرگان می‌باشد. وفات فخرالدین اسعد بعد از سال ۴۴۶ و گویا در اواخر عهد طغرل سلجوقی اتفاق افتاده‌است.

Asaad-karkani.jpg

دارای منبعویرایش

ویس و رامینویرایش

  • «از این در کامدی نومید برگرد// به بیهوده مکوب این آهن سرد»
  • «اگر امید، رنجوری نماید// ز نومیدی بسی نومیدی آید»
  • «اگر پوزش نکو باشد ز کهتر// نکوتر باشد آمرزش ز مهتر»
  • «شبی چون دوش دیدم در زمانه// که بوسه تیر بود و لب نشانه»
  • «اگر زلت نبودی کهتران را// عفو کردن نبودی مهتران را»
  • «اگر سختی بری ور کام جویی// ترا آن‌روز باشد کاندر اویی»
  • «اگر سنگی ز گردون اندر آید// همانا عاشقان را بر سر آید»
  • «اگر صدسال باشی شاد و پیروز// همیشه عمر تو باشد یکی روز»
  • «بر آن منگر که دریا رام باشد// بر آن بنگر که بی‌آرام باشد»
  • «بکن نیکی و در دریاش انداز// که روزی در کنارت آورد باز»
  • «بکن نیکی و در دریاش انداز// که روزی گشته لؤلؤ، یابی‌اش باز»
  • «بگفت آزادگانش را به تندی// که از جنگاوران زشت است کندی»
  • «به جز دوزخ نباشد هیچ جایم// اگر نیز آزموده آزمایم»
  • «به گیتی عاشقی بیغم نباشد// خوشی و عاشقی باهم نباشد»
  • «به یاد آید تورا گفتار من زود// کزین آتش نبینی بهره جز دود»
  • «به یک دل مهر پیوستن نشاید// چو خر، کش بار بر یک سو نیاید»
  • «تباهی روزگار خود فزایم// چو چیز آزموده آزمایم»
  • «تو نادانی و نشنیدی مگر آن// که از بدخواه بدتر یار نادان»
  • «چرا من آزموده آزمایم// چرا بیهوده رنج خود فزایم»
  • «چنان کاندر پس گرماست سرما// دگر ره در پی سرماست گرما»
  • «چو بسپردم من اندر تشنگی جان// مباد اندر جهان یک قطره باران»
  • «چو من باشم مرا دلدار کم نیست»
  • «چه آشفته‌دل و چه خیره رایم// که چندین آزموده آزمایم»
  • «چه نیکو داستانی زد یکی دوست// که خاموشی ز نادان سخت نیکوست»
  • «چه نیکو گفت با جمشید دستور// که با نادان نه شیون باد و نه سور»
  • «چه نیکو گفت با خسرو سپاهی// چو شرمت نیست، رو آن کن که خواهی»
  • «خبر هرگز نه مانند عیان است// یقین دل نه مانند گمانست»
  • «خرد را می ببندد، چشم را خواب// گنه را عذر شوید، جامه را آب»
  • «درخت تلخ هم تلخ آورد بر// اگر چه ما دهیمش آب شکر»
  • «دلم بگرفت از این آسوده‌کاری// که آسایش بود بنیادخواری»
  • «دو چشم شوخ به باشد ز دو گنج// بگوید هرچه خواهد شوخ، بی‌رنج»
  • «روان را رنج بیهوده نمایی// که چندین آزموده آزمایی»
  • «ز خورد ناسزا پرهیز کردن// به است از داروی بسیار خوردن»
  • «شنیدی این مثل در آشنایی// که باشد آشنایی روشنایی»
  • «عجب‌تر زین ندیدم داستانی// دو تن ترسد ز بشکسته کمانی»
  • «قضا رفت و قلم بنوشت فرمان// تو را جز صبر کردن چیست درمان»
  • «مرا بگذشت آب و رفت از سر// بر این حالم مدارا نیست در خور»
  • «کند بی‌شرم هرکاری که خواهد// نترسد زان که آب او بکاهد»
  • «گناه دوست عاشق دوست دارد// ز بهر آن که تا زو درگزارد»
  • «مرا تا جان بود امید باشد// که روزی جفت من خورشید باشد»
  • «مر او را گفت پورا چند گویی// در آتش آب روشن چند جویی»
  • «مگر نشنیدی از گیتی‌شناسان// که باشد بر نظاره جنگ آسان»
  • «منم هم چون پیاده تو سواری// ز رنج پایم آگاهی نداری»
  • «نژاد تو، تو خود دانی که چون است// به هنگام بلندی سرنگون است// تو از گوهر همی مانی به استر// چو پرسند ازتو، فخرآری به مادر»
  • «نباشم زین سپس من با تو هم راز// نباشد آب و آتش را به هم ساز»
  • «نسوزد عشق را جز عشق خرمن// چنان چون بشکند آهن به آهن»
  • «نشانم گرد هجران را به گردی// کنم درمان دردی را به دردی»
  • «نشاید باد را دربرگرفتن// نه دریا را به مشتی برگرفتن»
  • «نه من آشفته‌روی و سست رایم// که چندین آزموده آزمایم»
  • «نه هر خر را به چوبی راند باید// نه هرکس را به نامی خواند باید»
  • «هرآن‌کو زاغ باشد رهنمایش// به گورستان بود پیوسته جایش»
  • «همی دانم که رنج خود فزایم//که چندین آزموده آزمایم»

پانویسویرایش

پیوند به بیرونویرایش

ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ