باز کردن منو اصلی

ابوالقاسم جُنَید بن محمّد خزّاز قواریری (۲۲۷ق/ ۸۳۰ م -۲۹۸ ق/۹۱۰ م) مشهور به جُنَیدِ بغدادی و لقب گرفته به إمام الطائفتین (پیشوای دو طائفه: صوفیان و فقیهان) صوفی مشهور سدهٔ سوم ق.

گفتاوردهاویرایش

از تذکرة الأولیاء، عطار نیشابوری، بخش «ذکرِ جنید بغدادی»

  • [گفتند راه به خدای چگونه است گفت: ] «دنیا را ترک گیری یافتی و بر خلاف هوا کردی به حق پیوستی.»
  • [گفتند هیچ چیز فاضلتر از گریستن هست گفت: ] «گریستن بر گریستن.»
  • [سئوال کردند از شفقت بر خلق گفت: ] «شفقت بر خلق آنست که بطوع بایشان دهی آنچه طلب می‌کنند و باری بر ایشان ننهی که طاقت آن ندارند و سخنی نگوئی که ندانند.»
    • بازآفرینی:مهربان بودن با مردم آن است که به خواستِ خود آنچه را می‌خواهند بدهی …»
  • [گفتند تنها بودن کی درست آید گفت: ] «وقتی که از نفس خویش عزلت گیری و آنچه ترا دی نوشته‌اند امروز درس تو شود.»
  • [گفتند عزیزترین خلق کیست گفت:] «درویش راضی.»
  • [گفتند صحبت با که داریم گفت: ] «با کسی که هر نیکی که با تو کرده باشد بر وی فراموش بود و آنچه بر وی بود می‌گذارد.»
  • [پرسیدند که از همه زشتیها چه زشت‌تر گفت: «صوفی را بخل.»
  • [از توحید سؤال کردند گفت: ] «معنی آنست که ناچیز شود در وی رسوم و ناپیدا گردد در وی علوم و خدای بود چنان‌که بود همیشه و باشد فنا و نقص گردد او راه نیابد.»
  • [و بازگفتند توحید چیست گفت: ] «صفت بندگی همه ذل است و عجز و ضعف و استکانت و صفت خداوند همه عز و قدرت هر که این جدا تواند کرد با آنکه گم شده است موحد است.»
  • [بازپرسیدند از توحید گفت: ] «یقین است گفتند چگونه گفت: آنکه بشناسی که حرکات و سکنات خلق فعل خدای است که کسی را با او شرکت نیست چون این بجای آوردی شرط توحید بجای آوردی.»
  • [سؤال کردند از فنا و بقا گفت:] «بقا حق راست و فنا مادون او را.»
  • «تصوف صافی کردن دلست از مراجعت خلقت و مفارقت از اخلاق طبیعت و فرو میرانیدن صفات بشریت و دور بودن از دواعی نفسانی و فرود آمدن بر صفات روحانی و بلندشدن به علوم حقیقی و بکار داشتن آنچه اولیتر است الی الابد و نصیحت کردن جمله امت و وفا بجای آوردن بر حقیقت و متابعت پیغمبر کردن در شریعت.»
  • «توبه را سه معنی است اول ندامت دوم عزم برترک معاودت سوم خود را پاک کردن از مظالم و خصومت.»
  • «صوم نصفی است از طریقت.»
  • «فقر دریاء بلاست.»
  • «رضا آنست که بلا را نعمتی شمری.»
  • «جوانمردی آنست که بار خود بر خلق ننهی و آنچه داری بذل کنی.»
  • «فتوت آنست که با درویشان نقار نکنی و با توانگران معارضه نکنی.»
  • «یقین آنست که عزم رزق نکنی و اندوه رزق نخوری و آن از تو کفایت آید و آن است که به علمی که بر گردن تو کرده‌اند مشغول باشی و به یقین او رزق تو بتو رساند.»
  • «صبر فروخوردن تلخی هاست و روی ترش ناکردن.»
  • «عبودیت ترک کردن این دو نسبت است یکی ساکن شدن در لذت و دوم اعتماد کردن بر حرکت چون این هر دو گم شد اینجا حق عبودیت گزارده آمد.»
  • «عبودیت ترک مشغلهاست و مشغول بودن بدانچه اصل فراغت است.»
  • «علم آنست که قدر خویش بدانی.»
  • «تصوف آن بود که با خدای باشی بی‌علاقه.»
  • «صوفی چون زمین باشد که همه پلیدی دروی افکنند و همه نیکوئی از وی بیرون آید.»
  • «تصوف ذکر است باجتماع و وجدی است باستماع و عملی است باتباع.»
  • «تصوف اصطفاست هرکه گزیده شده ازماسوی الله اوصوفی است.»
  • «صوفی آنست که دل او چون دل ابراهیم سلامت یافته بود از دوستی دنیا و بجای آرنده فرمان خدای بود و تسلیم او تسلیم اسمعیل و اندوه او اندوه داود و فقر او فقر عیسی و صبر او صبر ایوب و شوق او شوق موسی در وقت مناجات و اخلاص او اخلاص محمد ﷺ
  • «بلا چراغ عارفان است و بیدارکننده مریدان و هلاک کننده غافلان.»
  • «مرد به سیرت مرد آید نه به صورت.»
  • «دل دوستان خدای جای س رخدای است و خدای سر خود در دلی نهند که دروی دوستی دنیا بود.»
  • «اساس آنست که قیام نکنی به مراد نفس.»
  • «غافل بودن از خدای سخت‌تر از آنکه در آتش شدن.»
  • «به حقیقت آزادی نرسی تا از عبودیت بر تو هیچ باقی مانده بود و گفت: نفس هرگز با حق الفت نیگرد.»
  • «هر که نفس خود را بشناخت عبودیت بر وی آسان بود.»
  • «هر که نیکو بود رعایت او دایم بود و ولایت اوهمیشه بود.»
  • «هر که را معاملت برخلاف اشارت بود او مدعی است و کذابست.»
  • «هر که بگوید الله بی‌مشاهده اینکس دروغ زن است.»
  • «هر که نشناخت خدای را هرگز شاد نبود.»
  • «هر که خواهد که تا دین او به سلامت باشد و تن او آسوده ودل او به عافیت گو از مردمان جدا باش که این زمانه وحشت است و خردمند آنست که تنهایی اختیار کند.»
  • «همه راه‌ها بر خلق بسته است مگر بر راه محمد علیه السلام رود که هر که حافظ قرآن نباشد و حدیث پیغامبر ننوشته باشد بوی اقتدا مکنید زیرا که علم به کتاب و سنت باز بسته است.»
  • [ نقلست که سیدی بود که او را ناصری گفتندی قصد حج کرد چون به بغداد رسید به زیارت جنید رفت و سلام کرد جنید پرسید که سید از کجاست گفت: از گیلان گفت: از فرزندان کیستی گفت: از فرزندان امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه گفت:] «پدر تو دو شمشیر می‌زد یکی با کافران و یکی با نفس ای سید که فرزند اوئی از این دو کدام کارفرمائی» [ سید چون این بشنید بسیار بگریست و پیش جنید غلطید گفت: ای شیخ حج من اینجا بود مر بخدای راهنمای گفت:] این سینه تو حرم خاص خدای است تا توانی هیچ نامحرم در حرم خاص راه مده» [ گفت: تمام شد. ]