باز کردن منو اصلی

بالهای شکستهویرایش

عشق تنها آزادی این جهان است& چرا که چنان مرتبت بلندی به روح می بخشد که قوانین و هنجارهای بشری به آن نمی رسند و قوانین و احکام طبیعت نمی توانند بر آن چیره گردند. (ص 20-19)

هر چیز بزرگ و زیبایی در این عالم از یک اندیشه یا یک احساس درونی انسان پدید می آید و هر آنچه از کردارهای نسلهای گذشته می بینیم، پیش از پیدایی خود اندیشه ای نهفته در عقل مردی یا عاطفه نرم و ظریف موجود در سینه زنی بوده است. (ص۲۸)

چه نادانند آن مردمی که گمان می برند، عشق با معاشرت طولانی و همراهی مستمر پدید می آید. عشق حقیقی آن است که زاده سازگاری روحی باشد و اگر این تفاهم در یک لحظه کامل نشود در یک سال و یک نسل تمام نیز به کمال نمی رسد. (ص ۳۱)

بزرگان دینی سران شرق به مجد و شکوهی که خود به دست می آورند بسنده نمی کنند بلکه همه تلاش خود را به کار می بندند تا فرزاندانشان نیز در رأس جامعه قرار گیرند و یکه تاز باشند و از توش و توانی هر چه بیشتر برخوردار گردند. (ص ۳۷)

دل زن با زمان دگرگون نمی شود و با فصلها تغییر نمی یابد. قلب زن بسیار جان می کند، اما نمی میرد. دل زن به جهانی می ماند که انسان آن را میدان جنگ و قربانگاه می سازد و درختانش را از جای می کند و سبزه هایش را می سوزاند و صخره هایش را خون آلود می سازد و در خاکش استخوان و جمجمه می کارد. اما او آرام و بی حرکت و مطمئن باقی می ماند و تا پایان هستی بهار در آن بهار است و پاییز، پاییز. (ص ۴۴)

مدنیت امروز مقداری دریافت زنها را رشد داده است، اما با فراگیر ساختن طمع ورزیهای مرد بر دردهایش افزوده است. زن دیروز خدمتگزاری نیکبخت بود و اما امروز سروری بیچاره شده است. دیروز کور بود و در پرتو نور روز حرکت می کرد و امروز بینا شده و در ظلمت شب حرکت می کند. دیروز به نادانی خود زیبا و به سادگی اش فاضل و با ضعفش نیرومند بود. اما امروز با تفننش زشت و با دریافتهایش سطحی و با شناختهایش دور از دل است. آیا روزی خواهد آمد که زن هم زیبا باشد و هم آگاه، هم تفنن داشته باشد و هم فضیلت. و هم ضعف بدن و هم قدرت و عزت نفس؟ (ص ۵۳)

دل با احساسهای گوناگونش به شاخه های پراکنده درختان سدر می ماند. هرگاه درخت سدر شاخه ای نیرومند را از دست بدهد. رنجور می شود. ولی نمی میرد بل که توان زندگی اش را به دیگر شاخه های مجاور انتقال می دهد. تا رشد کند و بلند شود و با کوچک شاخه هایش جای شاخه های بریده را بگیرد. (ص ۶۳)

مرد شکوه و عظمت و شهرت را می خرد، اما زن است که بهایش را می پردازد. (ص ۷۱)

اگر چه انسان آزاد زاده می‌شود، اما پس از زاده شدن برده قساوت هنجارهای نیاکان خود می‌شود و سرنوشتی را هم که رازی آسمانی می‌پنداریم تسلیم شدن امروز در برابر پیامدهای دیروز است و گردن نهادن فردا برای خواسته های امروز. (ص ۸۲)

خاکستر نسلهاویرایش

یوحنای مجنونویرایش

خلیل کافرویرایش

وردة الهانیویرایش

نیکبختی زن از شکوه و سروری و بخشش و بزرگواری مرد نیست. بلکه به عشقی است که جانهایشان را به هم پیوند می دهد و ساغر عواطفش را در جام دلش فرو می ریزد و هر دو را یک عضو جسم زندگی و یک سخن نشسته بر لبان آسمان می گرداند. (ص ۲۰۹)

مردمان جز جانهای بزرگی را که از جور و ستم به ستوه آمده و سر به شورش برداشته اند، از خود نمی رانند و کسی که تبعید را بر بندگی ترجیح نمی دهد چنانکه باید آزاده وار حق آزادگی را به جای نیاورده است. (ص ۲۱۷)

خدا انسان را بیچاره نمی خواهد، چرا که در ژرفنایش گرایش به سعادت را به ودیعه گذارده است و با نیکبختی انسان خدا را گرامی می دارد. (ص ۲۱۸)

خودباختگی زنان در برابر لباسهای زیبا و زندگی پر ناز و نعمت چشم بصیرتشان را کور می کند و آنان را به ننگ و انحطاط می کشاند. (ص ۲۲۰)

آدمیان ... برای جانهای خدایی خویش قانون این جهانی محدودی وضع کرده و برای تن و جان خویش یک قانون دشوار مقرر داشته اند و برای گرایشات و عواطف خویش زندانی تنگ و هولناک ساخته اند و برای دل و جان خویش گوری ژرف و ظلمانی کنده اند. اگر کسی از آنان برخیزد و از جامعه و آیین آنان کناره گیرد، گویند: او سرکش و شریر است و سزاوار تبعید. خطاکار را باید کشت. (ص ۲-۲۲۱)

فریاد گورهاویرایش

در قانون کور و هنجارهای تباه ما زنان خطاکار را کیفر می دهند و از مردان در می گذرند. (ص ۲۳۳)

حجله گاه عروسویرایش

کشتی ای در مهویرایش

ارم ستوندارویرایش

اگر ادیان را از برخی افزوده های پیروانش پالوده سازیم همه را یک دین خواهیم دید. (ص ۲۷۵)

به اندک دانایی خویش خرسند مباش. کسی که بخواهد چشمه ساران زندگی را در کوزه ای تهی ببیند، از کوزه های لبریز رویگردان می شود. (ص ۲۷۶)

همه هستی در باطن توست و هر چه که در باطن توست در عرصه هستی نیز وجود دارد. (ص ۲۷۹)

هر بذری که اییر بر خاک می افشاند شیوه های خاصی برای جدا کردن پوسته از هسته خویش دارد. برآمدن برگها و شکفتن گلها و به بار نشستن میوه ها نیز چنین است. اما به رغم شیوه های بسیار همگی یک راهنما داشته اند. ایستادن در برابر خورشید. (ص ۲۸۰)

چه تنگ است زندگی کسی که دستش را میان چهره خویش و سراسر جهان حایل می کند و جز خطوط کف دستان خویش را نمی بیند. چه بسیار دل می سوزانم به حال کسی که به خورشید پشت می کند و جز سایه پیکر خویش را بر روی خاک نمی بیند. (ص ۲۸۶)

منبعویرایش

جبران خلیل، جبران. یوحنای مجنون. ترجمه مسعود انصاری. تهران: جامی، 1379. ISBN 964-5620-04-x