باز کردن منو اصلی

تغییرات

جز
*بابا گفت: «خوبه.» اما نگاهش حیران بود. «خب هرچی ملا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی ست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. می فهمی چی می گویم؟»
*مایوسانه آرزو کردم و گفتم کاش می فهمیدم و گفتم «نه بابا جون» نمی‌خواستم دوباره ناامیدش کنم.
:بابا با بی حوصلگی آهی کشید. با این [[کار]] دوباره دلم را سوزاند، چون او اصلاً آدم بی حوصله ای نبود. یادم آمد که تا هوا تاریک نمی شد، هیچ وقت به [[خانه]] نمی آمد، همیشه [[خدا]] تنهایی شام می خوردم. وقتی می آمد خانه، از علی می پرسیدم [[بابا]] کجا بوده، هر چند خودم خوب می دانستم که سر ساختمان بوده، سرکشی به این، نظارت به آن. مگر این کارها حال و حوصله نمی خواست؟ از تمام آن بچه هایی که داشت برایشان پرورشگاه می ساخت متنفر بودم؛ گاهی وقت ها [[آرزو]] می کردم کاش همه ی آن ها با پدر و مادرهایشان مرده بودند.
*بابا گفت: «اگر مردی را بکشی، یک [[زندگی]] را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایشبچه‌هایش را از داشتن پدر می دزدیمی‌دزدی. وقتی دروغ می گویی،می‌گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی، می فهمی؟»
 
== جستارهای وابسته==
*[[خالد حسینی]]