باز کردن منو اصلی
محمد اقبال لاهوری

محمد اقبال لاهوری، اندیشمند و شاعر مسلمان شبه‌قاره هند. زادروز: (۱۲۵۰ - ۱۳۱۶ هجری شمسی) برابر با (۱۸۷۳ - ۱۹۳۸ میلادی) در پاکستان.

دارای منبعویرایش

  • «به خود راه عشق می‌پوئی؟// به چراغ آفتاب می‌جوئی؟»
    • نقش فرنگ
  • «جنت ملا، خور و خواب و سرود// جنت عاشق، تماشای وجود»
    • جاوید‌نامه
  • «در بود و نبود من، اندیشه گمان‌ها داشت// از عشق هویدا شد این نکته که هستم من»
    • می باقی
  • «عشق را از تیغ و خنجر باک نیست// اصل عشق از باد و خاک و آب نیست»
    • اسرار خودی
  • «عقلی که جهان سوزد یک جلوه بی‌باکش// از عشق بیاموزد آئین جهان‌تابی»
    • افکار

یکی از اشعار معروف ویویرایش

آنچه از خاک تو رُست ای مرد حرّ       آن فروش و آن بپوش و آن بخور
آن جهان‌بینان که خود را دیده‌اند      خود گلیم خویش را بافیده‌اند
اى امین دولت تهذیب و دین       اّن ید بیضا براّر از اّستین
خیز و از کار اُمم بگشا گره       نقشه اَفرنگ را از سر بنه
نقشى از جمعیت خاور فکن      واستان خود را ز دست اهرمن
اى اسیر رنگ، پاک از رنگ شو      مؤمن خود، کافر افرنگ شو
رشتهٔ سود و زیان در دست توست       اّبروى خاوران در دست توست
اهل حق را زندگى از قوّت است      قوّت هر ملّت از جمعیت است
دانى از افرنگ و از کار فرنگ      تا کجا در بند زُنّار فرنگ؟
زخم از او، نشتر از او، سوزن از او      ما و جوى خون و امید رفو؟
گر تو مى‌دانى حسابش را درست      از حریرش نرمتر، کرباس توست
بوریاى خود به قالینش مده      بیدق خود را به فرزینش مده
هوشمندى از خُم او مِى نخورد       هر که خورد، اندر همین میخانه مُرد

بدون منبعویرایش

  • «بود نقش هستیم انگاره‌ای// ناقبولی ناکس نا کاره‌ای// عشق سوهان زد مرا آدم شدم// عالِم کیف و کم عالَم شدم// حرکت اعصاب گردون دیده‌ام// در رگ مه گردش خون دیده‌ام// بهر انسان چشم من شب‌ها گریست// تا دریدم پرده اسرار زیست// از درون کارگاه ممکنات// برکشیدم سر تقویم حیات// من که این شب را چو مه آراستم// گرد پای ملت بیضاستم// ملتی در باغ و راغ آوازه‌اش// آتش دل‌ها سرود تازه‌اش// ذره گشت و آفتاب انبار کرد// خرمن از صد رومی و عطار کرد// آه گرمم رخت برگردون کشم// گرچه دودم از تبار آتشم// خامه‌ام از همت فکر بلند// راز این نه پرده در صحرا فکند// قطره تا هم‌پایهٔ دریا شود/ ذره از بالندگی صحرا شود»
  • «تپیدن و نرسیدن چه عالمی دارد// خوشا کسی که به‌دنبال محمل است هنوز»
  • «زندگی در صدف خویش گهرساختن است// عشق ازین گنبد دربسته برون‌تاختن است»
  • «ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم// هیچ نه معلوم شد، آه که من چیستم// موج زخود رفته‌ای تیز خرامید و گفت// هستم اگر میروم گر نروم نیستم»
  • «شاعری زین مثنوی مقصود نیست// بت‌پرستی بت‌گری مقصود نیست// هندی‌ام از پارسی بیگانه‌ام// ماه نو باشم تهی پیمانه‌ام// حسن‌انداز بیان از من مجو// خوانسار و اصفهان از من مجو// گرچه هندی در عذوبت شکر است// طرز گفتار دری شیرین‌تر است// فکر من از جلوه‌اش مسحور گـشت// خامه من شاخ نخل طور گشت// پارسی از رفعت اندیشه‌ام// در خورد بافطرت اندیشه‌ام// خرده برمینا مگیر ای هوشمند// دل به ذوق خردهٔ مینا ببند»
  • «عشق صیقل می‌زند فرهنگ را»
  • «گرفتم که این جهان خاک و ما کف خاکیم// به ذره‌ذرهٔ ما درد جستجو ز کجاست؟»
  • «میارا بزم بر ساحل که آنجا// نوای زندگانی نرم‌خیز است// به دریا غلت و با موجش درآویز// حیات جاودان اندر ستیز است»
  • «هر روز تو، از فردا پیام است.»

پیوند به بیرونویرایش

ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ