باز کردن منو اصلی

گفتاوردهاویرایش

بار افتاده
یار بار افتاده را روزی که بار افتاده است      در بر یاران ز چشم اعتبار افتاده است
ای سکباران برانید اندکی آهسته‌تر      که مرا خر در وجل مانده و بار افتاده است
یاد آزادی برآرد دو دم از سر تا به دهر      کار دل با آن کمند تابدار افتاده است
رنج راه کعبه از بهر طواف کوی اوست      ورنه سنگ خاره در هر رهگذر افتاده است
من پی محراب ابرویی به مسجد می‌روم      ورنه پندارم که مؤذن از منار افتاده است
همچو بیضایی دهد نقّاش را از جان درود      دیده هرکس را بر آن نقش‌ونگار افتاده است[۱]
قطعه
بدی مکن کز برای مردم بد      بدِ تو در بدی بهانه شود
پس بدی‌ها کنند و بر اثرش      بدِ تو شهرهٔ زمانه شود[۱]

وابستهویرایش

منابعویرایش

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ ۱٫۲ برقعی، محمدباقر. سخنوران نامی معاصر ایران. ج. اول. نشر خرم، چاپ ۱۳۷۳. ص۶۵۲. شابک ‎۹۷۸۹۶۴۹۹۷۲۴۰۴.