باز کردن منو اصلی
عشق چهره‌ای مثل زمان، ترس یا مالیخولیا دارد. من هنوز با آن چهرهٔ خالی زندگی می‌کنم. درون خودم باوری را می‌پروراندم: روزگاری که عاشق باشم، چنان شوری برمی‌انگیزم که عشق من مرگ را محو می‌کند و جنون را می‌گستراند. اسیر آن خیال بودم اما نمی‌ترسیدم که چه‌قدر عظیم و سرنوشت‌ساز است. از با چشمان شرمگین

طاهر بن جلون (۱۹۴۴) شاعر و نویسنده مراکشی است.

محتویات

گفتاوردهاویرایش

با چشمان شرمگینویرایش

  • «در پانزده‌سالگی، آدم به زندگی فکر نمی‌کند. بیشتر دوست دارد بناهایی از حریر و ابریشم بسازد و بعد همه‌چیز را بسوزاند و روز بعد دوباره از نو شروع کند.»[۲]
  • «چهرهٔ عشق باید بر من سایه می‌انداخت و مرا از این شهر دور می‌کرد که به فروشگاه زنجیره‌ای تعطیل ورشکسته‌ای شبیه بود با پنجره‌های شکسته که جولانگاه گربه‌های ولگردی بود که در محلی آرام و خلوت به آن پناه می‌بردند. جایی دنگال پر از طبل و بشکه. عشق قطعاً از آنجا سرچشمه نمی‌گرفت. از آن جاده‌های خاک‌آلود هم نمی‌آمد که مثل ساعت خاموشی زندان چراغ‌هایش را خاموش می‌کردند.»
  • «عشق چهره‌ای مثل زمان، ترس یا مالیخولیا دارد. من هنوز با آن چهرهٔ خالی زندگی می‌کنم. درون خودم باوری را می‌پروراندم: روزگاری که عاشق باشم، چنان شوری برمی‌انگیزم که عشق من مرگ را محو می‌کند و جنون را می‌گستراند. اسیر آن خیال بودم اما نمی‌ترسیدم که چه‌قدر عظیم و سرنوشت‌ساز است.»
  • «آن چهرهٔ عریان و معصوم در ته یکی از مخمصه‌هایم انتظار مرا می‌کشید. می‌دانستم چه‌طور صبر کنم. فکر عاشق شدن برایم کافی بود، مرا تسخیر می‌کرد و هرجا می‌رفتم همراه من بود. خوب این هم عشق.»

مرگ نورویرایش

نوشتار اصلی: مرگ نور
  • «ما مدفون شده بودیم. ما را زیر خاک کرده و سوراخ کوچکی برای تنفس باقی گذاشته بودند. اندازهٔ سوراخ فقط در آن حد بود که حداقل هوای لازم برای نفس کشیدن تو بیاید، که آن قدر زنده باشیم و آن قدر در شب زندگی کنیم تا تاوان لازم را پس بدهیم. در این زندان، سرعت مرگ را طوری تنظیم کرده بودند که به آرامی بیاید سراغ مان، تفریح کنان بیاید و همهٔ وقت آدم را به خود مشغول کند. وقت ما که دیگر آدم نبودیم و وقت آن‌هایی که هنوز ما را زیر نظر داشتند. در این شرایط از عقل چه کاری برمی‌آمد؟ امان از «کندی»! کندی، همان دشمن اصلی که پیراهن مرگ تن مان کرده و به زخم‌های ما آن قدر فرصت می‌دهد تا باز بمانند و خوب نشوند. کندی که قلب ما را با آهنگ دلپذیر آدم‌های نیمه مرده به تپش درمی‌آورد. گویا باید آرام آرام خاموش می‌شدیم. انگار شمعی دور از خود بودیم.»

منابعویرایش

ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ
  1. http://www.brainyquote.com/quotes/quotes/t/taharbenje373009.html?src=t_mediterranean
  2. طاهربن جلون، با چشمان شرمگین، ترجمهٔ اسدالله امرایی، انتشارات مروارید، ۱۳۸۱.