باز کردن منو اصلی

سه رفیق رمانی از ماکسیم گورکی که در سال ۱۹۰۰ منتشر شده‌است.

محتویات

گفتاوردهاویرایش

  • «در هر جماعت یکی هست که خود را در محل و موقع مناسب خویش احساس نمی‌کند، و این لزوماً بدین معنا نیست که او بهتر یا بدتر از دیگران است. لازم نیست که شخص فکر درخشان و یا شعور ناقص داشته باشد تا موجب تمسخر دیگران گردد؛ جماعت در اینکه یکی را برگزیند و آلت تمسخر و مزاح خویش سازد، صرفاً از خواهش و میلی که به تفریح و سرگرمی دارد پیروی می‌کند.»[۱]
  • «در پریشانی و تنهایی باز به کتاب پناه برد. اکنون نیز مانند دوران کودکی به کتاب‌هایی علاقه‌مند بود که زندگی را به شیوه‌ای متفاوت‌تر از آنچه می‌دید وصف می‌کرد. داستان‌های واقعی را، یعنی داستان‌هایی که با زندگی روزمرهٔ مردم معمولی سروکار داشت خسته کننده و نادرست می‌یافت. بدیهی است که این داستان‌ها گاهی اوقات او را سرگرم می‌داشتند اما بیشتر اوقات احساس می‌کرد که این‌ها را نویسندگان عیار و روباه صفتی نوشته‌اند که می‌خواسته‌اند زندگی شاق و زشتی را که او این همه با آن آشنا بود، رنگ و روغن بزنند و بزک کنند. باری، با این زندگی خوب آشنا بود و دایرهٔ این آشنایی روز به روز وسعت می‌یافت. هر روز که از کوچه‌ها و خیابان‌های شهر می‌گذشت موارد تازه‌ای را می‌یافت که به خشم و دلزدگی‌اش مایه می‌داد.»
  • «یکی دو سال پس از مرگ پدر ازدواج کرد؛ و چون در ده زادبومیش همه می‌دانستند که حاصل رنج سی ساله پدر را به باد داده است و لذا کسی دختر به او نمی‌داد، از دهی دوردست یتیم دختری را به زنی گرفت و برای تأمین مخارج عروسی، کندو خانه پدر را فروخت. برادرش، ترنتی، که جوانی کوژپشت و ضعیف و کم حرف بود و بازوانش به لختی در کنارش می‌آویخت، با شیوه زندگیش مخالفتی نداشت، مادر رنجورش، بیشتر اوقات خویش را بر سکوی کنار اجاق می‌خوابید و از همان‌جا با صدایی گرفته و به لحنی تهدیدآمیز بر سرش داد می‌زد: بدبخت! اقلاً به روح خودت رحم کن! ببین چه کارها داری می‌کنی!»

گفتگوهاویرایش

ایلیا: «تمام مدت عمرم، بینی به کثافت مالیدم، از هر چه که بدم اومد، از هر چه که می‌خواستم خودمو کنار بکشم، به اجبار به طرف همون رانده شدم. حتی به یک نفر هم برنخوردم که احساس کنم از خودم بهتره و میتونم به چشم احترام بهش نگاه کنم. یعنی واقعاً تو این دنیا چیز درست و حسابی وجود نداره؟ مثلاً درست نگاه کن چرا باید برم و اون بابا رو خفه کنم؟ تنها نتیجه‌ای که از این کار عایدم شده اینه که دستهامو آلوده کردم و لکه تیره‌ای به دامنم گذاشته‌ام. اما پول… چرا باید آن را بردارم»
المپیادا دلداریش داد و گفت: «زیاد به این مسئله فکر نکن، اینقدرها مهم نیست.»
- زیاد فکر نمی‌کنم فقط می خوام عملی را که کرده‌ام توجیه کنم. همه سعی می کنن کارهایی رو که می کنن توجیه کنند، چون باید زندگی کنند. جز آن بازپرس که زندگی خوش و بی دردسری داره و دیگه مجبور نیست کسی رو خفه کنه. میتونه با درستی و درستکاری و به خوشی و خرمی زندگی کنه.»

ارباب گفت: «تو خیلی گستاخی؛ همین. شاگرد مغازه باید خیلی سر به زیر و افتاده باشه. همونطور که در کتاب مقدس می‌فرماید: «سعادتمندند کسانی که افتاده‌اند». شاگرد مغازه زندگیش از اربابشه. نون اربابشو میخوره، با فکر اربابش کار میکنه؛ ولی تو میخوای از خودت و با فکر خودت زندگی کنی. دور نریم، تو روی مردم وایمیسی اونا رو دزد خطاب می‌کنی. این عمل، عمل بسیار بدی است. جانم در قضاوت اینقدر نباید عجله کرد. وانگهی، اگه از هر سه نفر یکی راست و درست باشه برای من چه فایده‌ای داره؟ هیچ. حسابمون باید طور دیگه‌ای باشه. اگر از هر ده نفر یکی راست و درست و نُه نفر کج و نادرست باشند جریان تغییری نمی کنه و اونی که راست و درسته بیچاره میشه. اما اگه هفت نفر از این ده نفر راست و درست و سه نفر نادرست باشند آنوقت بُرد با طرفی است که تو میخوای. متوجه شدی؟ اونهایی بر حقند که جزو اکثریتند. در مورد صداقت و درستی، اینطور باید حساب کرد. به این علته که دیگه به وجودت احتیاج ندارم. همین و والسلام. اینهم نیم روبل، بگیر و خداحافظ»


جستارهای وابستهویرایش

منابعویرایش

ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ
  1. ماکسیم گورکی، سه رفیق، ترجمهٔ ابراهیم یونسی، انتشارات جامی، ۱۳۸۹.