باز کردن منو اصلی

گفتاوردهاویرایش

  • «هیچ وقت دلم نمی‌خواست خودم را محصور کنم و بعد از ازدواجم، تنها به «خانه‌داری» اکتفا کنم، به همین خاطر تصمیم گرفتم، مربی مهدکودک شوم، سر و کار داشتن با بچه‌ها برایم جذاب بود، به ویژه این که این تنها شغلی بود که می‌توانستم بچه‌هایم را با خودم ببرم و از کنار هم بودن، لذت ببریم.»
  • «از دست دادن فرزند، تلخ‌ترین اتفاقی است که ممکن است برای یک خانواده رخ دهد، وقتی پسرم «حامد» را از دست دادم، حس کردم دنیا با همه بزرگی اش برایم کوچک شده است. خیلی ناراحت و دلشکستته شدم، اما سعی کردم با این موضوع به نوعی کنار بیایم و با خودم بگویم او پیش من امانت بوده و حالا این امانت را به خدا سپردم. من «حامد» را در کنار خودم حس می‌کنم، هرلحظه که راه می‌روم و نفس می‌کشم، او را در کنارم می‌بینم، وقتی این حس را دارم آرامش بیشتری پیدا می‌کنم.»
  • «اگر به جوان‌های امروزی بگوییم کسی در ۳۶ سالگی مادربزرگ شده، حتماً برایش باورنکردنی است، چون این روزها سن ازدواج به شدت بالا رفته و جوان‌ها تازه در این سن و سال به ازدواج فکر می‌کنند. اما من در این سن و سال نوه اولم به دنیا آمد و زندگی من را شیرین کرد.»
  • «این روزها احترام در بین خانواده‌ها و حرمت‌ها کمرنگ شده است… به نظرم ریشه خوشبختی در آرامش است و برای این که بسیاری از تنش‌ها در جامعه کم شود، باید از درون خانواده احترام به بزرگ‌تر، حفظ حرمت و جایگاه افراد به بچه‌ها آموزش داده شود.»
    • ۳ آوریل ۲۰۱۶/ ۱۵ فروردین ۱۳۹۵[۱]
  • «همه ما روزی رفتنی هستیم. چه زود و چه دیر، هیچ‌کس در این دنیا نمی‌ماند.»
  • «خیلی دوست دارم در مکان‌های همگانی ورزش کنم. اما مردم مدام من را سؤال پیچ می‌کنند. البته آن‌ها هم حق دارند چون دوست دارند بدانند. همین باعث شده در خانه بیشتر بمانم. یک معلم یوگا دارم که با او ورزش می‌کنم.»
  • «من خیلی جاها می‌بینم. حتی در جمع انگار هیچ‌کس حضور ندارد و همه گوشی در دست انگار با دنیای دیگری دارند ارتباط برقرار می‌کنند.»
    • ۶ مارس ۲۰۱۷/ ۱۶ اسفند ۱۳۹۵[۲]

منابعویرایش