باز کردن منو اصلی

گفتاوردهاویرایش

بالندگی
بس که از زخم زمانه مانده بر جانم اثر      هیچ زخم خنجری در من نگردد کارگر
اشک‌ها افشانده‌ام بر خاک دشت زندگی      تا شود روزی نهال آروزها بارور
روزهای عافیت را بس که ماندم منتظر      چشم من خو کرده با این انتظار بی‌ثمر
خوش‌خیالی‌های غم را بین که با این سابقه      باز از خودکامگی بر قتل من بسته کمر
این تن رنجور من یادآور بالندگی‌ست      همچو سرو سرنگون در دشت خشک کاشمر
همچنان بر قلّه ی امید بر خواهم کشید      برق ناکامی بسوزاند مرا گر یال و پر[۱]

منابعویرایش

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ برقعی، محمدباقر. سخنوران نامی معاصر ایران. ج. چهارم. نشر خرم، چاپ ۱۳۷۳. ص۲۳۸۴. شابک ‎۹۷۸۹۶۴۹۹۷۲۴۰۴.