باز کردن منو اصلی

گابریل زوین

فیلمنامه‌نویس آمریکایی

گفتاوردهاویرایش

زندگی داستانی ای.جی. فیکریویرایش

  • «بله بابا، من بابا هستم. بابا همان چیزی ست که من شده‌ام. پدرِ مایا بابای مایا. بابا.. چه کلمه‌ای، چه کلمهٔ کوچکِ بزرگی، چه کلمه‌ای و چه دنیایی! او گریه می‌کند دلش پُر است و کلمه‌ای برای سبک کردنش وجود ندارد. فکر می‌کند و من می‌دانم کلمه‌ها چه می‌کنند، کلمه‌ها باعث می‌شوند کمتر درد بکشیم.»
  • «از بین رفتن ذهنش دردی ندارد. احساس می‌کند همین دردآور تر است.»[۱]
  • «ما چیز­هایی که جمع می ­کنیم، به دست می ­آوریم و می ­خوانیم نیستیم. ما، تا زمانی که اینجا هستیم، فقط آنچه دوست داریم هستیم. آنچه دوست داشتیم. کسانی که دوستشان داشتیم. من فکر می­ کنم این دوست داشتن ­ها، تنها چیز­هایی هستند که واقعاً باقی می ­مانند.»
  • «بذار فقط این رو بگم که وقتی کتاب شکوفایی دیرهنگام روی میز کارم اومد، سرِ قرار­های خیلی خیلی بدی رفته بودم. من آدم رمانتیکی ام اما بعضی وقت‌ها این قرار­ها اصلاً رمانتیک نیستن. شکوفایی دیرهنگام دربارهٔ اینه که توی هر سنی احتمال پیدا کردن عشق وجود داره. می­دونم حرف هام خیلی کلیشه‌ای به نظر می­رسه.»
  • «آن­قدر کتاب خوانده است که بداند مجموعه داستانی که همه داستان ­هایش عالی باشند، وجود ندارد. بعضی از داستان ­ها عالی ­اند. بعضی­‌های ­شان افتضاح. اگر خوش ­شانس باشیم، یک داستان چشمگیر پیدا می ­کنیم؛ و در نهایت، آدم­‌ها فقط بهترین ­ها را به یاد می­ آورند و حتی آن­‌ها را هم، خیلی طولانی به یاد نخواهند آورد.»
  • «مایا، رمان ­ها قطعاً جذابیت­‌های خودشان را دارند، اما استادانه ­ترین پدیده در دنیای نثر، داستان کوتاه است.»
  • «جایی که کتاب فروشی نداره، هویت هم نداره.»
  • «بعضی وقت­ها، کتاب­ها تا وقت مناسب سراغ ما نمیان.»

گفتگوها در زندگی داستانی ای.جی. فیکریویرایش

ساعت پنج صبح ای.جی. کتاب را می­بندد و آن را نوازش می­کند. مایا بیدار شده و حالش بهتر است.
از ای.جی. می­پرسد: «بابا چرا گریه می­کنی؟»
ای. جی. می­گوید: «داشتم کتاب می­خوندم.»

«کتاب خوندن زیاده رویه. ببین تلویزیون چه چیز­های خوبی نشون می­ده. چیز­های خوبی مثل خون واقعی.»
«حالا داری مسخره‌ام می­کنی.»
«اَه. کتاب خوندن مال آدم­های کسل کننده و خرخونه.»
«خرخون­هایی مثل ما.»

«من دوست دختر صاحبِ کتاب­فروشی هم هستم. دارم بهش کمک می­کنم.»
زن سرش را تکان می­دهد و می­گوید: «پس باید خیلی طرفدار کتاب باشه که بعد این همه سال لئون فریدمن رو دعوت کرده.»
«بله.» آملیا صدایش را پایین­تر می‌آورد و زمزمه می­کند: «حقیقت اینه که، این کار رو به خاطر من کرده. این اولین کتابی بود که هر دو­مون دوست داشتیم.»
«چه بامزه. درست مثل اولین رستورانی که با هم رفتین، یا اولین آهنگی که باهاش رقصیدین یا یه همچین چیز­هایی.»
«دقیقاً.»
زن می­گوید: «شاید این برنامه رو ریخته که ازت خواستگاری کنه؟»
«خودم هم همین فکر رو کردم.»

«بیا ازدواج کنیم. می­دونم من توی این جزیره گیر افتادم، و فقیرم، و یه پدر تنهام، و کسب و کارم هم درآمد کمی داره. می­دونم مادرت ازم متنفره، و در برگزاری مراسم کتاب افتضاحم.»
آملیا می­گوید: «چه خواستگاری عجیبی. نقاط قوت اترو بگو، ای.جی.»
«تموم چیزی که می­تونم بگم … تموم چیزی که می­تونم بگم اینه که ما از عهده اشبر می‌آییم، قسم می­خورم. هر وقت کتابی می­خونم، دلم می­خواد تو هم ::همون موقع اون رو بخونی. دوست دارم بدونم آملیا در مورد اون کتاب چه فکری می­کنه. دلم می­خواد تو مال من باشی. می­تونم بهت قول کتاب و گفتگو و تمامِ قلبم رو بدم، اِیمی.»

کلماتی که پیدا نمی ­کنی، اقتباس می‌کنی.
ما کتاب می ­خوانیم که بدانیم تنها نیستیم.
ما کتاب می ­خوانیم، چون تنها هستیم.
ما کتاب می­ خوانیم و دیگر تنها نیستیم.
ما تنها نیستیم.
زندگی من در این کتاب ­ها ­ست، این­‌ها را بخوان و قلب من را بشناس.
ما رمان نیستیم.
ما داستان کوتاه نیستیم.
در پایان، ما مجموعه داستانیم.

مایا در اولین برخورد با یک کتاب، آن را بو می­کند. روی جلد را درمی‌آورد، بعد آن را مقابل صورتش می­گیرد و صفحات اطراف گوش­هایش را می­پوشاند. معمولاً کتاب­ها بوی صابونِ پدرش، علف، دریا، میز آشپزخانه و پنیر می­دهند.
تصاویر را بررسی می­کند. تلاش می­کند اطلاعاتی از آن­ها به دست بیاورد. کار خسته کننده‌ای است، اما او بعضی استعاره‌ها را حتی در سه سالگی درک می­کند. برای مثال، در کتاب­های تصویری، حیوانات همیشه در نقش­های واقعی­شان نیستند. آن­ها گاهی نقش والدین و یا فرزندان را اجرا می­کنند. خرسی با یک کراوات ممکن است در نقش پدر باشد. خرسی با کلاه گیس طلایی ممکن است، مادر باشد. تو می­توانی از روی عکس­ها یک عالم داستان بگویی، اما بعضی وقت­ها ممکن است عکس­ها تو را به اشتباه بیندازند. او ترجیح می­دهد کلمات را یاد بگیرد.

«من آدم ­های اهل سینما، آدم ­های اهل موسیقی و همین ­طور آدم­‌های اهل حرفه ­ی خبرنگاری زیادی رو دیدم، اما توی دنیا هیچ آدمی مثل آدم­‌های اهل کتاب نیست. کتاب حرفه ­ی مرد­ها و زن­‌های آروم و نجیبه. باور کن. کتاب­فروشی­‌ها آدم­‌های درست و حسابی رو به خودشون جذب می­ کنن؛ آدم­‌های خوبی مثل ای. جی؛ و آملیا؛ و من دوست دارم با آدم­‌هایی که دوست دارن درباره­ ی کتاب ­ها حرف بزنن، دربارهٔ ­ی کتاب ­ها حرف بزنم. من کاغذ رو دوست دارم. حسی که به من می ­ده رو دوست دارم. حسی که وجود یه کتاب توی جیب پشتی ­ام بهم می ­ده رو دوست دارم. بوی کتابِ تازه رو دوست دارم.»
اسمِی او را می ­بوسد و می­ گوید: «تو بانمک ­ترین پلیسی هستی که تا حالا دیدم.»

«من مثل دختری ­ام که مدت خیلی زیادی سر قرار رفته. سرخوردگی­‌های زیادی رو تجربه کرده و بار­ها و بار­ها امیدش رو برای پیدا کردن شخص مورد علاقه­ اش از دست داده. به عنوان پلیس هیچ­ وقت این طوری نشدی؟»
«چه طوری؟»
ای. جی. می ­گوید: «بدبین. تا حالا نشده به جایی برسی که همیشه از آدم­‌ها فقط انتظار بدترین ­ها رو داشته باشی؟»

منابعویرایش

  1. گابریل زوین، زندگی داستانی ای.جی. فیکری، ترجمهٔ لیلا کرد، انتشارات کوله پشتی، ۱۳۹۶.