باز کردن منو اصلی

تغییرات

۲۶٬۹۴۲ بایت اضافه‌شده، ۳ سال پیش
جز
بدون خلاصه ویرایش
'''[[W:نظامی گنجوی|الیاس بن یوسف نظامی گنجه‌ای]]'''، شاعر، داستان‌سرا و رمزگوی سده ششم هجری قمری. زادروز: حدود ([[W:۵۳۷ (هجری قمری)|۵۳۷ هجری قمری]]) در گنجه. نظامی در تاریخ ([[W:۶۰۸ (هجری قمری)|۶۰۸ هجری قمری]])درگذشت. آرامگاه وی در باکو است.
#redirect [[نظامی]]
 
== دارای منبع ==
 
=== مخزن‌الاسرار ===
 
* «آینه چون نقش تو بنمود راست// خود شکن، آئینه‌شکستن خطاست»
** ''؟؟؟''
* «از کجی افتی به کم و کاستی// از همه‌غم رستی تو اگر راستی»
** ''مقالت چهاردهم در نکوهش غفلت''
* «تا ندهندت مستان، گر وفاست// تا ننیوشند مگو، گر دعاست»
** ''برتری سخن منظوم از منثور''
* «جای دو شمشیر نیامی که دید// بزم دو جمشید مقامی که دید»
** ''داستان دو حکیم متنازع''
* «دشمن خـُرد است بلایی بزرگ// غفلت از آن است خطایی بزرگ»
** ''مقالت نوزدهم در استقبال آخرت''
* «دشمن [[دانا]] که غم جان بود// بهتر از آن [[دوستی|دوست]] که [[مجنون|نادان]] بود»
** ''مقالت پانزدهم در نکوهش رشک‌بران''
* «کم خور و بسیاری راحت نگر// بیش خور و رنج جراحت نگر»
** ''مقالت هشتم، در بیان آفرینش''
* «کیسه بُرانند در این رهگذر// هرکه تهی‌کیسه‌تر آسوده‌تر»
** ''مقالت هفدهم در پرستش و تجرید''
* «هر دم از این باغ بری می‌رسد// تازه‌تر از تازه‌تری می‌رسد»
** ''مقالت پانزدهم در نکوهش رشک‌بران''
* «[[گل]] ز کجی، خار در آغوش یافت// نیشکر از راستی آن نوش یافت»
** ''مقالت چهاردهم در نکوهش غفلت''
 
=== خسرو و شیرین ===
 
* «اگر صدسال مانی ور یکی روز// بباید رفت از این کاخ دل‌افروز»
** ''غدرانگیزی در نظم [[کتاب]]''
* «به خود گفتا جواب است این، نه [[جنگ]] است// کلوخ‌انداز را پاداش سنگ است»
** ''رسیدن نامه شیرین به خسرو''
* «به صبر از بند گردد مرد، رسته// که صبر آمد کلید [[کار]] بسته»
** ''پاسخ شاپور به خسرو''
* «به قدر شغل خود باید زدن لاف// که زردوزی نداند بوریاباف»
** ''آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین''
* «جوانی گفت: پیری را چه تدبیر// که یار از من گریزد، چون شوم پیر// جوابش داد پیر نغزگفتار// که در پیری تو خود بگریزی از یار»
** ''زفاف خسرو و شیرین''
* «چو آن [[گاو|گاوی]] که از وی شیر خیزد// لگد در شیر کوبد تا بریزد»
** ''اندرز شیرین، خسرو را در داد و [[دانش]]''
* «چو در موی سیاه آمد سپیدی// پدید آمد نشان ناامیدی»
** ''زفاف خسرو و شیرین''
* «چه‌خوش گفتا نهاوندی به‌طوسی// که [[مرگ]] [[خر]] بود [[سگ]] را عروسی»
** ''تعزیت‌نامه شیرین به خسرو در مرگ مریم از راه بادافراه''
* «چه‌نیکو داستانی زد [[هنر]](خرد) مند// هلیله با هلیله، قند با قند»
** ''آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین''
* «دو دلبر داشتن از یک‌دلی نیست// دودل بودن طریق عاقلی نیست»
** ''پاسخ‌دادن شیرین، خسرو را''
* «[[سگ]] تازی که [[آهو]]گیر گردد// بگیرد آهویش، چون پیر گردد»
** ''زفاف خسرو و شیرین''
* «عروسی دید زیبا، جان در او بست// تنوری گرم، حالی نان در او بست»
** ''زفاف خسرو و شیرین''
* «کسی کز [[عشق]] خالی شد فسرده‌است// گرش صد جان بود بی‌عشق مرده‌است»
** ''سخنی چند در [[عشق]]''
* «منه دل بر جهان کین سرد ِ ناکس// وفاداری نخواهد کرد باکس»
** ''نکوهش جهان''
* «[[نهنگ]] آن به که در [[دریا]] ستیزد// کز آب خُرد [[ماهی]] خُرد خیزد»
** ''آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین''
* «هوائی معتدل، چون خوش [[خنده|نخندیم]]// تنوری گرم، چون نان در نبندیم»
** ''افسانه‌گفتن خسرو و شیرین و شاپور و دختران''
* «یک امشب را صبوری کرد باید// شب آبستن بود تا خود چه زاید»
** ''پاسخ شاپور به خسرو''
 
=== لیلی و مجنون ===
 
* «آن‌جا که بزرگ بایدت بود// فرزندی کس نداردت سود// چون [[شیر]] به خود سپه‌شکن باش// فرزند ِ خصال خویشتن باش»
** ''در نصیحت فرزند خود، محمد نظامی''
* «آن‌کس که ز شهر آشنایی است// داند که متاع ما کجایی است»
** ''عذر شکایت''
* «از صحبت پادشه بپرهیز// چون پنبه نرم ز آتش تیز»
** ''بترک خدمت پادشاهان گفتن''
* «بااین‌که سخن به لطف آب‌ست// کم‌گفتن ِ هر سخن صوابست// آب ارچه همه زلال خیزد// از خوردن پر، ملال خیزد//کم گوی و گزیده گوی چون دُر// تا ز اندک تو جهان شود پُر// لاف از سخن چو در توان زد// آن خشت بود که پر توان زد»
** ''خوبی کم‌گویی''
* «پراکندگی از نفاق خیزد// [[پیروزی]] از اتفاق خیزد»
** ''مصاف کردن نوفل بار دوم''
* «چون قامت ما برای غرق است// کوتاه و دراز را چه فرق است»
** ''فراموشی در عمر''
* «در چین، نه همه حریربافند// گه حله، گهی حصیر بافند»
** ''یاد از هم‌دمان رفته و همدمی با دیگران''
* «دیویست جهان، فرشته‌صورت// در بند هلاک تو، ضرورت»
** ''وداع‌کردن مجنون، پدر را''
* «عمری که بناش بر زوال است// یک‌دم بود ار هزارسال است»
** ''آگاهی مجنون از وفات [[مادر]]''
* «غافل منشین، نه وقت ِ بازیست// وقت [[هنر]] است و سرفرازیست// [[دانش]] طلب و بزرگی آموز// تا، به نگرند روزت از روز»
** ''در نصیحت فرزند خود، محمد نظامی''
* «گر دل دهی ای پسر بدین پند// از پند پدر شوی برومند»
** ''در نصیحت فرزند خود، محمد نظامی''
* «می‌کوش به هر ورق که خوانی// کان [[دانش]] را تمام دانی// پالان‌گریی به‌غایت خوب// بهتر ز کلاه‌دوزی بد// گفتن ز من، از تو [[کار]] بستن// بی‌کار نمی‌توان نشستن»
** ''در نصیحت فرزند خود، محمد نظامی''
* «نیکی بکن و به چه درانداز// کز چه به تو روی برکند باز»
** ''وداع کردن مجنون، پدر را''
* «یک‌دسته [[گل]] دماغ پرور// از خرمن صد گیاه بهتر»
** ''خوبی کم‌گویی''
 
=== هفت پیکر ===
 
* «[[ابر]] بی‌آب چند باشی، چند// گرم داری تنور، نان دربند»
** ''سبب نظم [[کتاب]]''
* «بختم از دور گفت کای [[مجنون|نادان]]// لیس قریه وراء عبادان»
** ''افسانهٔ اول در گنبد سیاه''
* «بدگهر با کسی وفا نکند// اصل بد در خطا، خطا نکند»
** ''ستایش سخن و حکمت و اندرز''
* «به قناعت کسی که شاد بود// تا بود محتشم‌نهاد بود// وآن‌که با [[آرزو]] کند خویشی// اوفتد عاقبت به درویشی»
** ''افسانهٔ اول در گنبد سیاه''
* «پادشاه آتشی است کز نورش// ایمن آن شد که دید از دورش»
** ''صفت سمنار و ساختن قصر خورنق''
* «پادشاهان که که کینه‌کش باشند// خون کنند آن‌زمان که خوش باشند»
** ''داستان بهرام با کنیزک خویش''
* «پیش از آن کت برون کنند ز دِه// رخت بر [[گاو]] و بار بر [[خر]] نه»
** ''فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار''
* «تا جوانی و تندرستی هست// آید اسباب هر مراد به دست»
** ''ستایش سخن و حکمت و اندرز''
* «خانه در کوچه‌ای مگیر به مزد// که در آن کوچه، شحنه باشد دزد»
** ''افسانه پنجم در گنبد پیروزه‌رنگ''
* «در دوچیز است رستگاری مرد// آن‌که بسیار داد و اندک خورد»
** ''فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار''
* «در گِل شوره دانه افشانی// بر نیارد مگر پشیمانی// در [[زمین|زمینی]] [[درخت]] باید کِشت// کاورد میوه‌ها چو باغ بهشت»
** ''خطاب زمین‌بوس''
* «[[رقص]] مرکب مبین که رهوارست// راه بین تا چگونه دشوارست»
** ''ستایش سخن و حکمت و اندرز''
* «زشت باشد که پیش چشمهٔ نوش// در گشاید دکان سرکه فروش»
** ''افسانه پنجم در گنبد پیروزه‌رنگ''
* «[[سگ]] بر آن آدمی شرف دارد// که چو [[خر]] دیده بر علف دارد»
** ''ستایش سخن و حکمت و اندرز''
* «شاه اگر مست، خصم هشیار است// شحنه گر خفت، دزد بیدار است»
** ''آگاهی بهرام از لشکرکشی خاقان چین، بار دوم''
* «[[شیر]] از آن پایه بزرگی یافت// که سر از طوق سرپرستی تافت»
** ''ستایش سخن و حکمت و اندرز''
* «صبرکردن شبی، محالی نیست// آخر امشب شبیست، سالی نیست»
** ''افسانهٔ اول در گنبد سیاه''
* «قدر اهل [[هنر]] کسی داند// که هنرنامه‌ها بسی خواند// آن‌که عیب از [[هنر]] نداند باز// زو، هنرمند کی پذیرد ساز»
** ''خطاب زمین‌بوس''
* «[[کژدم]] از راه آن‌که بدگهر است// ماندنش عیب و کشتنش [[هنر]] است»
** ''ستایش سخن و حکمت و اندرز''
* «کیست کز عاشقی نشانش نیست// هرکه را [[عشق]] نیست جانش نیست»
** ''چگونگی پادشاهی بهرام گور''
* «گرکنی صدهزار بازی ِ چست// نخوری بیش از آن‌که روزی ِ تست»
** ''فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار''
* «گفت کز چنگ من به ناله رود// باد برخستگان ِ [[عشق]] درود// عاشق آن شد که خستگی دارد// به درستی شکستگی دارد// [[عشق]] پوشیده چند دارم چند// عاشقم، عاشقم به‌بانگ بلند// مستی و عاشقیم برد ز دست// صبر ناید ز هیچ عاشق مست// گرچه برجان عاشقان خواریست// توبه در عاشقی گنه‌کاریست// [[عشق]] با توبه آشنا نبود// توبه در عاشقی روا نبود// عاشق آن‌به که جان کند تسلیم// عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم»
** ''افسانه هفتم در گنبد سپید''
* «نان مخور پیش ناشتا، مَنِشان// ور خوری، جمله را به‌خوان بنشان»
** ''ستایش سخن و حکمت و اندرز''
* «نشود آب، جز به آتش گرم// جز به آتش، نگردد آهن نرم»
** ''افسانه دوم در گنبد زرد''
* «وآن‌که پی بر سخن نداند برد// گر بزرگ است، زود گردد خرد»
** ''افسانه چهارم در گنبد سرخ''
* «هر عمارت که زیر افلاک است// خاک بر سر کنش که خود خاک است»
** ''فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار''
* «هرکسی در بهانه تیزهش است// کس نگوید که دوغ من ترش است»
** ''ستایش سخن و حکمت و اندرز''
* «هرکه آبی خورد که بنوازد// در وی، آب دهن نیندازد»
** ''افسانه سوم در گنبد سبز''
* «هرکه آید در این سپنج سرای// بایدش بازرفتن از سر ِ پای// در وی آهسته رو که تیزهشست// دیرگیر است لیک زودکش است»
** ''فرجام کار بهرام و ناپدید شدن او در غار''
* «هرکه در [[کار]] سخت‌گیر شود// نظم کارش خلل‌پذیر شود»
** ''افسانه چهارم در گنبد سرخ''
* «هفت‌رنگ است زیر هفت‌اورنگ// نیست بالاتر از سیاهی رنگ»
** ''افسانهٔ اول در گنبد سیاه''
* «همه عالم تن است و ایران دل// نیست گوینده زین قیاس خجل»
** ''خطاب زمین‌بوس''
* «[[یادبود|یادگاری]] کز آدمی‌زاد است// سخن است آن، دگر همه باد است»
** ''ستایش سخن و حکمت و اندرز''
((من بیدل وراه بیمناک است//چون راهنما تویی چه باک است))
این بیت حرفی با خداوند است
 
=== شرف‌نامه ===
 
* «اگر نیکم و گر بدم در سرشت// قضای تو این نقش بر من نبشت»
** ''مناجات به‌درگاه باری‌عِزشأنه''
* «به بی‌دیده نتوان نمودن چراغ// که جز دیده را دل نخواهد به باغ»
** ''در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها''
* «به مردم درآمیز اگر مردمی// که با آدمی خوگرست آدمی»
** ''در حسب حال و انجام روزگار''
* «به هندوستان پیری از [[خر]] فتاد// پدرمرده‌ای را به چین [[گاو]] زاد»
** ''نشستن اسکندر بر جای دارا''
* «به هنگام سختی مشو ناامید// که ابر سیه بارد آب سپید»
** ''آیینه ساختن اسکندر''
* «جهان شربت هریک از یخ سرشت// به‌جز شربت ما که بر یخ نوشت»
** ''کشتن سرهنگان، دارا را''
* «چو از ران خود خورد باید کباب// چه گردم به دریوزه چون آفتاب»
** ''در شرف این نامه بردیگر نامه‌ها''
* «چو باد خزانی در آید به باغ// زمانه دهد جای [[بلبل]] به [[زاغ]]»
** ''در حسب حال و انجام روزگار''
* «چو در کشت و کار جهان بنگریم// همه، دِه کشاورز یک‌دیگریم»
** ''رفتن اسکندر به ظلمات''
* «چو شد جامه بر قد فرزند راست// نباید دگر مهر فرزند خواست»
** ''رأی زدن دارا با بزرگان ایران''
* «چه‌باید هراسیدنت ز آن‌کسی// که دارد هم از خانه دشمن بسی»
** ''شتافتن اسکندر به [[جنگ]] دارا''
* «چه خوش گفت فرزانهٔ پیش بین// زبان گوشتین است و تیغ آهنین»
** ''خراج خواستن دارا از اسکندر''
* «حسابی که فرمود رای بلند// کس از پیش‌بینی نبیند گزند»
** ''فرستادن اسکندر روشنک را به روم''
* «[[خر|خران]] را کسی در عروسی نخواند// مگر وقت آن، کآب و هیزم نماند»
** ''کشتن سرهنگان، دارا را''
* «[[خروس|خروسی]] که بی‌گه نوا برکشید// سرش را پگه‌باز باید برید»
** ''رأی زدن دارا با بزرگان ایران''
* «دلا تا بزرگی نیاری به دست// به جای بزرگان نشاید نشست»
** ''در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها''
* «دو دل یک شود بشکند کوه را// پراکندگی آرد انبوه را»
** ''سگالش نمودن اسکندر بر [[جنگ]] دارا''
* «دو [[شیر]] گرسنه است و یک ران ِ گور// کباب آن‌کسی‌راست، کوراست زور»
** ''پاسخ نامه دارا از جانب اسکندر''
* «ز باغی که پیشینیان کاشتند// پس‌آیندگان میوه برداشتند»
** ''رفتن اسکندر به ظلمات''
* «سبویی که سوراخ باشد نخست// به موم و سریشم نگردد درست»
** ''کشتن سرهنگان، دارا را''
* «سخن تا نپرسند لب بسته‌دار// گهر نشکنی، تیشه آهسته‌دار»
** ''در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها''
* «سخن را به اندازه‌ای دار پاس// که باور توان کردنش در قیاس// سخن گر چو گوهر بر آرد فروغ// چو ناباور افتد، نماید دروغ// دروغی که ماننده باشد به راست// به‌از راستی کز درستی جداست»
** ''فهرست تاریخ اسکندر در یک ورق''
* «شنیدم ز پیران دینارسنج// که زر، زر کشد در جهان، گنج، گنج»
** ''تمثیل اندر این معنی''
* «فلک نیست یکسان هم‌آغوش تو// طرازش درنگ است بردوش تو// گهت چون فرشته بلندی دهد// گهت با ددان دست‌بندی دهد»
** ''کشتن سرهنگان، دارا را''
* «[[کلاغ|کلاغی]] تک [[کبک]] درگوش کرد// تک خویشتن را فراموش کرد»
** ''نامه دارا به‌اسکندر''
* «که بسیار ناید بر ِ اندکی// یکی بر صد آید، نه صد بر یکی»
** ''تمثیل اندر این معنی''
* «که [[خرگوش]] هر مرز را بی‌شگفت// [[سگ]] آن ولایت تواند گرفت»
** ''[[جنگ]] دارا با اسکندر''
* «مخور جمله، ترسم که دیر ایستی// به پیرانه‌سر بد بود نیستی»
** ''مهمانی کردن خاقان چین اسکندر را''
* «مخور غم به صیدی که ناکرده‌ای// که یخنی بود هرچه ناخورده‌ای»
** ''تعلیم خضر در گفتن داستان''
* «مکش جز به اندازهٔ خویش، پای// که هر گوهری را پدیداست جای»
** ''رأی زدن دارا با بزرگان ایران''
* «میفکن کَول، گرچه خوار آیدت// که هنگام سرما به کار آیدت»
** ''شتافتن اسکندر به [[جنگ]] دارا''
* «نه انجیر شد نام هر میوه‌ای// نه مثل زبیده‌است هر بیوه‌ای»
** ''در شرف این نامه بر دیگر نامه‌ها''
* «همانا که پیوند شاه آتش است// به‌آتش در، از دور دیدن خوش است»
** ''رأی زدن دارا با بزرگان ایران''
 
=== اقبال‌نامه ===
 
* «بجز [[مرگ]]، هر مشکلی را که هست// به چاره‌گری، چاره آمد به دست»
** ''وصیت‌نامه اسکندر''
* «برادر به جرم برادر مگیر// که بس فرق باشد زخون تا به شیر»
** ''خردنامه [[ارسطو]]''
* «بر انداز سنگی به بالا دلیر// دگرگون بود [[کار]]، کآید به زیر»
** ''خردنامه [[ارسطو]]''
* «بسی چون مرا زاد و هم زود کشت// که نفرین براین دایهٔ گوژپشت»
** ''وصیت‌نامه اسکندر''
* «به‌سوی توانا، توانا فرست// به [[دانا]] هم از جنس دانا فرست»
** ''خردنامه [[ارسطو]]''
* «جهان، آن‌کسی‌راست کو در جهان// خورد توشهٔ راه با هم‌رهان»
** ''خردنامه [[افلاطون]]''
* «چو بسیاری عمر ِ ما اندکیست// اگر ده بود سال و گر صد، یکیست»
** ''سوگندنامه اسکندر به سوی [[مادر]]''
* «چو دولت دهد، برگشایش کلید// ز سنگ سیه، گوهر آرد پدید»
** ''در اندازه هرکاری نگاه‌داشتن''
* «خردمندی آن‌راست کز هرچه هست// چو نادیدنی بود از او دیده بست»
** ''گفتار حکیم نظامی در آفرینش نخست''
* «در این چارسو چند سازیم جای// شکم چارسو کرده چون چارپای»
** ''تازه‌کردن داستان و یاد دوستان''
* «رباطی دودر دارد این دیر خاک// دری در گریوه، دری در مغاک»
** ''تازه‌کردن داستان و یاد دوستان''
* «ز باد آن [[درخت|درختی]] نیابد گزند// که از خاک، سر برنیارد بلند»
** ''خردنامه [[ارسطو]]''
* «ز [[مادر]]، برهنه رسیدم فراز// برهنه به خاکم سپارند باز»
** ''وصیت‌نامه اسکندر''
* «زِ هر [[دانش|دانشی]] دفتری خوانده‌ام// چو [[مرگ]] آمد آن‌جا فرومانده‌ام»
** ''وصیت‌نامه اسکندر''
* «سخن تا توانی به آزرم گوی// که تا مستمع گردد آزرم‌جوی// سخن‌گفتن نرم، فرزانگیست//درشتی نمودن، ز [[جنون|دیوانگیست]]»
** ''خردنامه [[سقراط]]''
* «سخن‌را نیوشنده باید نخست// گهر بی‌خریدار ناید درست»
** ''انجامش اقبال‌نامه''
* «فسونگرخم است این خم نیلگون// که صدگونه رنگ آید از وی برون»
** ''تازه‌کردن داستان و یاد دوستان''
* «کسی را که گردون برآرد بلند// همش باز در گردن آرد کمند»
** ''تازه‌کردن داستان و یاد دوستان''
* «کنون در خطرهای جان آمدیم// ز [[باران]] سوی ناودان آمدیم»
** ''گذرکردن اسکندر دیگربار به هندوستان''
* «مثل زد در این، آن‌که فرزانه بود// که برناید از هیچ ویرانه دود»
** ''تازه‌کردن داستان و یاد دوستان''
* «مده مدبران را سوی خویش راه// که انگور از انگور گردد سیاه»
** ''خردنامه [[ارسطو]]''
* «من آن وحشی[[آهو|آهوم]] کز دستِ زور// به پای خودم رفت باید به گور»
** ''انجامش روزگار هرمس''
* «ندیدم کسی‌را ز کارآگهان// که آگه شد از [[کارهای]] نهان»
** ''سوگندنامه اسکندر به‌سوی [[مادر]]''
* «نشاید شدن [[مرگ]] را چاره‌ساز// در ِ چاره برکس نکردند باز»
** ''سوگندنامه اسکندر به‌سوی [[مادر]]''
* «نه بسیارکن شو، نه بسیارخوار// کزآن سستی آید، وز این ناگوار»
** ''خردنامه [[افلاطون]]''
* «یکی جفت همتا تورا بس بود// که بسیارکس‌مرد، بی‌کس بود»
** ''افسانه [[ارشمیدس]] با کنیزک چینی''
 
=== کلیات خمسه ===
 
* «از آن آتش برآمد دودت اکنون// پشیمانی ندارد سودت اکنون»
 
* «از آن سرد آمد این کاخ دلاویز// که تا جا گرم کردی گویدت خیز»
 
* «از کجی به، که روی برتابید// رستگاری ز راستی یابید»
 
* «بُوَد چاردیوار آن خانه سست// که بنیادش اول نباشد درست»
 
* «به [[کار]] اندرآ این چه پژمردگیست// که پایان بیکاری افسردگیست»
 
* «پس از این‌همه مناقب خجلم، خجل پشیمان// که ثنای خویش گفتن بود از تهی‌میانی»
 
* «چو ریزد [[شیر]] را دندان و ناخن// خورد از [[روباه|روبهان]] لنگ سیلی// چو [[شاهین]] باز ماند از پریدن// ز [[گنجشک|گنجشکش]] لگد باید چشیدن»
 
* «چو کِشته شد از بهر ما چند چیز// ز بهر کسان ما بکاریم نیز»
 
* «[[دوستی]] بامردم [[دانا]] نکوست// دشمن دانا به‌از [[مجنون|نادان]] دوست»
 
* «سخنگو سخن سخت پاکیزه راند// که [[مرگ]] ِ به انبوه را جشن خواند»
 
* «[[کار|کاری]] که به عقل برنیاید// [[جنون|دیوانگی‌اش]] گره گشاید»
 
* «[[ترک]] صفتی بهای ما نیست// ترکانه سخن سزای ما نیست
:آن کو نسبِ بلند دارد// او را سخنِ بلند، باید»
 
== بدون منبع ==
 
* «به آسان‌گذاری دمی می‌شمار// که آسان زید مرد آسان‌گذار»
* «به هنگام سختی مشو نا امید // کز ابر سیه بارد آب سپید // در چاره سازی به خود در مبند // که بسیار تلخی بود سودمند // نفس به که امید یاری دهد // که ایزد خود امیدواری دهد»
 
== درباره نظامی ==
* «آن گنج گهر ز کان گنجه// شمشیرزبان و [[شیر]]پنجه// یعنی شه ملک نیک‌نامی// شاهنشه عارفان، نظامی»
** ''[[هلالی جغتایی]]''
* «جواب آن‌که نظامی به نظم می‌گوید// جفا مکن که جفا شیوهٔ وفای تو نیست»
** ''[[جلال‌الدین محمد بلخی]]''
* «نظامی که استاد این فن وی است// در این بزمگه شمع روشن وی است// ز ویرانه گنجه شد گنج‌سنج// رسانید گنج سخن را به پنج»
** ''[[عبدالرحمن جامی]]''
* «[[هنر]]پرور گنجه، دانای پیش// که گنج سخن داشت ز اندازه بیش// نظر چون بر آن جام صهبا گماشت// ستد صافی و دُرد بر ما گذاشت»
** ''[[ناصرخسرو]]''
 
== پیوند به بیرون ==
{{ویکی‌پدیا}}
{{ناتمام}}
 
[[رده:شاعران اهل ایران]]
 
[[de:Nezāmī]]
[[hy:Նիզամի]]
۲٬۵۶۸

ویرایش