صادق هدایت: تفاوت میان نسخه‌ها

۳٬۶۲۴ بایت اضافه‌شده ،  ۷ سال پیش
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
بدون خلاصۀ ویرایش
==[[بوف کور]]==
* «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیشامدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند.»
** '''[[بوف کور]]'''
 
* «گاه آدمی در بیست سالگی می میرد ولی در هفتاد سالگی به خاک سپرده می شود»
** '''[[بوف کور]]'''
 
 
* «آن‌چه که [[زندگی]] بوده‌است از دست داده‌ام، گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک، می‌خواهد کسی کاغذپاره‌های مرا بخواند، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند، من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده‌است می‌نویسم.»
** '''[[بوف کور]]'' '
 
* «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام!»
** '''[[بوف کور]]'' '
* «افکار پوچ!-باشد،ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می‌کند-آیا این مردمی که شبیه من هستند،که ظاهرا احتیاجات وهوا وهوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند؟ آیا آن چه که حس می‌کنم،می بینم ومی سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟»
** '''[[بوف کور]]'''
 
 
=[[فواید گیاهخواری]]=
* اگر نژاد آدمیزاد باید روزی به اوج ترقی و تکامل برسد در یک محیط طبیعی با خوراک نباتی خواھد بود. چنان که گوشت خواری و تمدن مصنوعی او را فاسد کرده و به سوی پرتگاه نیستی می‌کشاند. مگر اینکه یک نژاد برومند و نونهالی که زندگانیش از روی قوانین طبیعت است جانشین او بشود وگرنه به طرز ننگینی نژاد او خاموش خواھد گشت.
** ''[['فواید گیاهخواری]]'''
 
* بچه که ھنوز ذائقه اش خراب و فاسد نشده گوشت را با تنفر دور می‌کند.
** ''[['فواید گیاهخواری]]'' '
 
* ھر کس گوشت می‌خورد باید دست بالا زده خودش حیوان را بکشد. چون که جانوران درنده معاون نمی‌گیرند و یا لااقل قدم رنجه نموده یک ساعت عمر خود را به این تماشای قشنگ بگذرانند و ببینند این خوراک ھای خوشمزه برای آنھا چگونه آماده می‌شود.
** ''[['فواید گیاهخواری]]'''
 
 
 
* همیشه سلاخ خانه ها را بیرون شهر دور از مردم می سازند تا جنایات کشتار را از چشم آن ها بپوشانند. سلاخ خانه اختراع حیوان دوپاست. هیچ جانور درنده و خونخواری با این رذالت طعمه ی خود را نمی خورد. انسان روی گرگ و جانوران خونخوار روی زمین را سفید کرده است
** ''[['فواید گیاهخواری]]'''
 
 
 
* می‌گویند روح آنان (حیوانات) پست تر است. باشد، اما بالاخره مثل ما احساس درد و شادی می‌کنند. پستی آنها برای ما تکلیف برادر بزرگتر را معین می‌کند نه حق دژخیمی و ستمگری را .
** ''[['فواید گیاهخواری]]'' '
 
* نباید احساسات طبیعی خودمان را پست شمرده دلیل بر رقت قلب بدانیم ھیچ چیز به این اندازه طبیعی نیست که احساس تنفر و انزجار انسان از کشتار .
** ''[['فواید گیاهخواری]]'' '
 
* تا زمانی که احساسات طبیعی و بی آلایش قلب خودمان را به زور خفه نکرده‌ایم واضح است که در نهاد انسان یک احساس تنفر و اکراه از کشتار و درد سایر جانوران وجود دارد و نیز آشکار است که ھرگاه ھمه مردم وادار می‌شدند حیواناتی را که می‌خورند با دست خودشان بکشند بیشتر آنان از گوشت خواری دست می‌کشیدند.
** ''[['فواید گیاهخواری]]'''
 
* «باید گفت که ھنوز گیاه خواری اسباب تمسخر و ریشخند آنھایی است که حقیقت آنرا نمی‌دانند؛ ما چقدر به سادگی نیاکان خودمان خندیدیم، روزی می‌آید که آیندگان به خرافات ما خواھند خندید!»
** ''[['فواید گیاهخواری]]'' '
 
 
 
* «مقایسه بکنید یک دکان میوه فروشی را که به رنگ ھای دلپزیر روان بخش آراسته شده از بوی آن شامه لذت می‌برد. سیب، نارنج، گیلاس، ھلو، انگور و خربزه و رنگ ھای زنده سبزی ھای گوناگون را با دکان قصابی، دل و روده آویخته شده، اجساد سربریده، شکم ھای شکافته شده، پاھای شکسته که آویزان است و قطره قطره از آن خون می‌چکد و بوی گند لاشه در ھوا پراکنده می‌باشد.»
** ''[['فواید گیاهخواری]]'''
 
 
فکر بکنید به زمان های آینده که با شگفتی خواهند خواند ، اجداد انسان حیوان کشته شده را می خورده اند!!
 
''[['انسان و حیوان]]'''
 
 
بر هر مادر و معلمی واجب و لازم است. در جزوه ی درس و تربیت به بچه بیاموزند که حیوان را برای آزار کردن و کشتن نیافریده اند و تمام مخلوقات به نظر صانع یکسان هستند و در بین آن ها پستی و بلندی نیست»
 
''[['انسان و حیوان]]'''
 
 
* «دیگر انسان باید از عنوان جاه طلبانه دست بکشد. او پادشاه موجودات نیست... بلکه یک جانی ، ظالم، یک چپوچی، یک راهزن و یک جلاد حیوان است و بس!
''[['انسان و حیوان]]'''
 
 
چرا نباید حقوق آن ها را مراعات کرد؟ انسان باید احترام حقوق آن ها را بنماید،وگرنه برتری خود را بر سایر حیوانات انکار نموده، یک نادان دیومنش و یک پست فطرت گرسنه چشم معرفی می شود »
 
''[['انسان و حیوان]]'''
 
 
واضح تر بگوییم: انسان آنان را از طبیعت دزدیده و برای هر کدام یک مصرف و کاری تراشیده است.»
''[['انسان و حیوان]]'''
 
 
خودپسندی انسان نتایج فوق العاده رذل و پستی دارد. آیا چه صفتی می شود گذاشت به شخصی که لذت خود را در کشتار و انهدام زیردستان می داند؟! »
 
''[['انسان و حیوان]]'''
 
 
* «انسان نه تنها حیوانی است که حالت دفاعیه او از سایر حیوانات کمتر است بلکه راه زندگانی خود را هم نمی داند.
صفحات زندگانی او را با خون نوشته اند. جنایات و رذایل او را تا به حال هیچ حیوانی مرتکب نشده.
مثلی است معروف که:" عقل هر خری بهتر از آدمیزاد است."
اگر چه از روی طعنه و تمسخر می گویند ، اما یک حقیقت انکارناپذیری در بر دارد. »
 
''[['انسان و حیوان]]'''
 
 
===سگ ولگرد===
* «همه محض رضای خدا او را می زدند و به نظرشان خیلی طبیعی بود سگ نجسی را که مذهب نفرین کرده و هفت تا جان دارد برای ثواب بچزانند.!»
''سگ ولگرد''
 
 
===هوسباز=
*بعضی ها فقط پول دارند و تمام عنوان و حیثیت این ها به همان پول است. این ها خود را لایق همه چیز می دانند و قیافه ی اشخاص باهوش به خود می گیرند، ولی چقدر در نظر من پست هستند و همیشه از ته دل آن ها را تحقیر کرده ام.
 
'''هوسباز'''
 
== مازیار==
 
*این مردمی که می بینید یک گله گوسفند هستند که نه فکر دارند و نه جرئت تلاش ، به قدری در زیر فشار فکر عرب مسموم شده اند که از هستی خودشان بیگانه اند
 
'''مازیار'''
 
 
*من گمان می کردم که این مردم را باید از زیر فرمان و شکنجه ی عرب ها آزاد کرد. اما حالا که خودشان نمی خاهند دیگر کوشش من چه فایده دارد؟!
"'''مازیار"'''
 
 
*همه ی فتح عرب ها روی جاسوس بازی و دزدی و خیانت بوده است. عرب ها همه ی کارهایشان روی خیانت و نامردی است. هر چه بگویید از این عرب های پست درنده برمی آید.
'''مازیار'''
 
 
*این عرب های دزد سرگردنه گیر تازه به پول و زور رسیده اند و می خاهند رنگ و روی عدل و داد به پستی های خودشان بدهند و بدتر از همه ایرانی ها برای افکار پست آن ها فلسفه می بافند و آن ها را به بر ضد خودمان عَلَم می کنند!
'''مازیار'''
 
''مازیار''
 
 
عرب ها با کینه ی شتری که داشتند کوشش کردند تا آثار ایران و فکر ایرانی و هستی آن را از بین ببرند. این عرب ها بودند که از خراب کردن ایوان تیسفون عاجز ماندند و به ضرر خودشان آن را ویران کردند تا آثار باشکوه ایران را از بین برده باشند. اگر چه بهتر بود که خراب بشوند تا به جای پادشاهان ساسانی عرب موشخور ننشیند!
به جای این چیزها که از بین بردند از بیابان های عربستان چه برایمان آورند؟! یک مشت پستی و رذالت ، یک مشت موهوم و پرت و پلا که به زور شمشیر به ما تحمیل کردند.
'''مازیار'''
 
''مازیار''
 
 
 
*در حدود سال 160 هجری همه ی مردم طبرستان بر عربان بشوریدند و تمام آنان را و کارگزاران خلیفه را و هر که را مسلمان شده بود به باد کشتار گرفتند. ساکنان طبرستان در این امر چنان متفق بودند که حتا تازیان هم که به عقد عربان درآمده بودند شوهران خود را ریش کشان از خانه بیرون آورده به دست مردان به کشتن دادند، طوری که دیگر در تمام طبرستان یک نفر عرب و مسلمان یافت نمی شد.
'''مازیار'''
 
 
این قیافه های درنده، رنگ های سوخته، دست های کوره بسته برای سر گردنه گیری درست شده، افکاری که میان شاش و پشکل شتر نشو و نما کرده بهتر از این نمی شود. تمام ساختمان بدن آن ها گواهی می دهد که برای دزدی و خیانت درست شده.
این عرب هایی که تا دیروز پای برهنه دنبال سوسمار می دویدند و زیر چادر سیاه زندگی می کردند، نباید هم بیش از این از آن ها متوقع بود.
 
'''آخرین لبخند'''
 
 
 
یک مشت طلا و نقره و یک حرمسرای پر از زن. این منتهای آرزو و آمال آن هاست.
 
'''آخرین لبخند'''
 
 
 
*وضع افکار و زندگی به طور عموم و به خصوص وضعیت زن بعد از اسلام تغییر کرد چون اسیر مرد و خانه نشین شد. تعدد زوجات، تزریف افکار، قضا و قدر ، سوگواری و غم و غصه فکر مردم را متوجه جادو، طلسم، دعا و جن کرد و از کار و جدیت آن ها کاست.
'''نیرنگستان'''
 
*دسته ای از آداب و رسوم ایرانی خوب و پسندیده هستند و از یادگارهای روزهای پرافتخار ایران به شمار می آیند.
مثلن آتش افروزی در زمان قدیم مانند یک کارناوال وجود داشته ، چنانچه امروزه هم در نزد اروپاییان مرسوم و طرف توجه است.
آداب عقد ، عروسی ، شادی، تمیزی و یا افکار بی زیان خنده آور و افسانه های قشنگ ادبی به طور کلی تاثیر خوبی در زندگی دارد و همین قدمت ملتی را نشان می دهد که زیاد پیر شده ، زیاد فکر کرده و زیاد افکار شاعرانه داشته است.
'''نیرنگستان'''
 
 
 
*نذرهای خونین ، قربانی و تشریفات مربوط به آن ، همه ی این عادات وحشی از پرستش ارباب ناشی شده و به طور یقین اثر فکر ملل سامی می باشد. چون انسان نادان و اولیه از قوای طبیعت می ترسیده و خودش را مقهور آن می دانسته ، هر کدام از این قوا را خدایی تشنه به خون پنداشته و برای فرو نشاندن خشم و حرص آنان این معاوضه و تاخت زدن را برای معافیت جان خودش تصور کرده ، یعنی مرا نکش و این جانور را بخور!
'''نیرنگستان'''
 
 
*بشر از همه چیز می تواند چشم بپوشد ، مگر از خرافات و اعتقادات خویش.
 
افکار پوسیده هیچوقت خود بخود نابود نمی شود. چه بسیار کسانی که پایبند به هیچگونه فکر و عقیده ای نمی باشند ولی در موضوع خرافات خونسردی خود را از دست می دهند و این از آنجا ناشی می شود که زن عوام این افکار را به گوش بچه خانده است و بعد از آنکه بزرگ می شود هر گونه فکر و عقیده ای را می تواند بسنجد ، قبول یا رد بکند مگر خرافات را . چون از بچگی به او تلقین شده و هیچ موقع نتوانسته آن را امتحان بکند . از این جهت تاثیر خودش را همیشه نگه می دارد و پیوسته قوی تر می شود .
برای از بین بردن اینگونه موهومات هیچ چیز بهتر از آن نیست که چاپ بشود تا از اهمیت و اعتبار آن کاسته، سستی آن را واضح و آشکار بنماید.
'''نیرنگستان'''
 
 
چه خواب آرام و گوارایی است که روی بامداد را نمی بینند، داد و فریاد و آشوب و غوغای زندگانی را نمی شنوند. »
 
'''[[مرگ]]'''
 
 
فریادهای ناامیدی به آسمان بلند می شد و به طبیعت نفرین می فرستادند. »
 
'''[[مرگ]]'''
 
 
* «انسان چهره ی مرگ را ترسناک کرده و از آن گریزان است »
 
'''[[مرگ]]'''
 
 
*چقدر خوب بود اگر زندگان می آمدند اینجا پهلوی ما مرده ها کیف می کردند.
برای خودشان هم بهتر بود ؛ چون یادشان می افتاد که روزی مثل ما می شوند ، آنوقت بیشتر از زندگی لذت می بردند.
'''آفرینگان'''
 
 
*اگر از بالا نگاه بکنیم زندگانی روی زمین مثل افسانه ای به نظر می آید که مطابق فکر یک نفر دیوانه ساخته شده باشد.
'''آفرینگان'''
 
 
*عشق مثل یک آواز راه دور ، یک نغمه ی دلگیر و افسونگر است که آدم زشت و بدمنظری می خاند.
نباید به دنبال او رفت و از جلو نگاه کرد، چون یادبود و کیف آوازش را از بین می برد.
'''آفرینگان'''
 
 
*خالق گوشش از این حرف ها پر شده ...
از آن روزی که شروع به آفرینش کرد پیه فحش را به تنش مالید
'''افسانه آفرینش'''
 
 
*جبراییل پاشا : البته خیلی خوب است اما این جانوران را که از گل درست می کنید، چطور زندگی می کنند؟!
خالق اف : فکرش را کرده ام. آن ها را به جان یکدیگر می اندازم تا همدیگر را بخورند!
'''افسانه آفرینش'''
 
 
== وغ وغ ساهاب==
*این ها قابل نیستند قدر ما را بدانند... همان بهتر که ندانند!
 
میلیاردها سال باید بگذرد و زمین دور خودش و خورشید گیج گیجی بخورد و صدها میلیون نسل بشر روی زمین بیایند و خاک شوند و اثری از آن ها باقی نماند تا ژن هایی مثل ما پیدا شود. پیدا شود؟!! نه! تازه آیا بشود ، آیا نشود!
اگر در مماکت خارج پرست بودیم برایمان سر و دست می شکستند. آنجا احترامات گوناگون است که روی سر نویسنده می بارد، تشویق هاست که مستقیم و غیرمستقیم از او به عمل می آید، جایزه هاست که تقدیمش می شود، دعوت هاست که از او به شهرهای دیگر و حتا ممالک خارج می شود، مرد و زن امضایش را می قاپند و کلکسیون می کنند، خانه اش را از طرف دولت یا ملت زیارتگاه عمومی قرار می دهند و از قلم و صندلی و کتاب ها و لباس ها و عکس ها و اسباب و اثاثیه اش موزه درست می کنند. زن های مثل ماه نزد او می روند و اگر موفق شدند آشکارا افتخار می کنند که من با فلان نویسنده ی بزرگ خابیده ام. هر حرفی که بزند توی صدها روزنامه به چاپ می رسد و اثر خودش را می بخشد، کله گنده ها خوشایندش را می گویند و از او هزار جور دلجویی می کنند.
اما اینجا هر کسی که مطابق میل موقتی چهار تا جنده لگوری یک عبارت های پوچ و بی لطف پشت هم ریسه کرد خودش را نویسنده ی محترم و عالیمقدار می پندارد!
 
'''وغ وغ ساهاب'''
 
 
=82 نامه به حسن شهید نورایی=
 
*همه چیز این خراب شده برای آدم خستگی و وحشت تولید می کند. زندگی را به بطالت می گذرانیم و از هر طرف خاه چپ و یا راست مثل ریگ فحش می خوریم و مثل این است که مسئول همه ی گه کاری های دیگران شخص بنده هستم.
همه تقاضای وظیفه ی اجتماعی مرا دارند، اما کسی نمی پرسد آیا قدرت خرید کاغذ و قلم را دارم یا نه؟! یک تخت خاب و یا اتاق راحت دارم یا نه؟! و بعد هم از خودم می پرسم در محیطی که خودم هیچگونه حق زندگی ندارم چه وظیفه ای است که از رجاله های دیگر دفاع بکنم؟!
این درددل ها هم احمقانه شده. همه چیز در این سرزمین گُه بار احمقانه می شود.
'''نامه شماره 25 '''
 
 
 
*راستی وقاحت و مادرقحبگی در این ملک تا کجا می‌رود! چه سرزمین لعنتی پست گندیده‌ای و چه موجودات پست جهنمی بدجنسی دارد!
حس می‌کنم تمام زندگی ام را توپ بازی در دست جنده‌ها و مادرقحبه‌ها بوده‌ام. دیگر نه تنها هیچگونه حس همدردی برای این موجودات ندارم بلکه حس می‌کنم که با آن ها کوچکترین سنخیت و جنسیت هم نمی‌توانم داشته باشم.
 
'''نامه شماره 34 '''
 
 
۱۱۱

ویرایش