خاطرات خون‌آشام: تفاوت بین نسخه‌ها

۵٬۸۴۴ بایت اضافه‌شده ،  ۸ سال پیش
بدون خلاصه ویرایش
 
<hr width="50%"/>
:'''استفاناستفن''': میدونم که دیروقته، اما می خواستم بدونم که خوبی.
:'''الینا''': میدونی، الان ماه هاست که همه می خوان همینو بدونن که همه چیز مرتبه یا نه.
:'''استفاناستفن''': تو بهشون چی میگی؟
:'''الینا''': میگم که خوب میشم.
:'''استفاناستفن''': تا حالا منظورت واقعاً این بوده؟
:'''الینا''': .فردا ازم بپرس (استفاناستفن بهش خیره میشه) بهتره بریم خونه حرف بزنیم، گرمتره. میخوای بیای تو؟
:'''استفاناستفن''': (می خندد) آره.
 
<hr width="50%"/>
:'''زک''': تو قول داده بودی (روزنامه ای را که خبر حمله بر روی آن چاپ شده بود نشانش داد)
:'''استفاناستفن''': یه حیوون به اینا حمله کرده.
:'''زک''': چرت و پرت نگو، خودم میدونم. خیلی داری سوتی میدی، معلومه که میگن یه حیوون اونا رو کشته. تو گفتی میتونی خودتو کنترل کنی.
:'''استفاناستفن''': کردم.
:'''زک''': خواهش می کنم، استفن. الان "میستیک فالز" جای متفاوتی شده، چند سالی ساکت بوده، اما مردم هنوز یه چیزایی یادشونه و بودن تو در اینجا شاید همه چیزو خراب کنه.
:'''استفاناستفن''': قصد من این نیست.
:'''زک''': پس چیه؟ واسه چی برگشتی اینجا؟ بعد از این همه مدت، چرا الان؟
:'''استفاناستفن''': من نمیخوام خودمو توجیه کنم.
:'''زک''': میدونم که نمیتونی خودتو به اون چیزی که میخوای تغییر بدی، اما دیگه به اینجا تعلق نداری.
:'''استفاناستفن''': به کجا تعلق دارم؟
:'''زک''': نمیتونم بهت بگم چی کار کنی اما اومدن ما به اینجا یه اشتباه بود.
 
<hr width="50%"/>
:'''دیمن''': مدل موهات عوض شده، خیلی بهتر شده.
:'''استفاناستفن''': الان 15 سال گذشته، "دیمن".
:'''دیمن''': خدایا شکر! دیگه نمیتونستم قرن نوزده رو تحمل کنم. هنوزم انقدر ترسناک نگاه می کنی؟ هنوز عوض نشدی. یادت باشه، استیفن خیلی مهمه که خودتو از هوس دور کنی.
:'''استفاناستفن''': تو چرا اینجایی؟
:'''دیمن''': دلم برای داداش کوچولو تنگ شده.
:'''استفاناستفن''': تو از شهر کوچیک متنفری، خسته کننده ست. هیچ کاری برای تو نیست که انجام بدی.
:'''دیمن''': من برنامه ریزی کردم که خودمو سرگرم کنم.
:'''استفاناستفن''': می دونی، امشب اون دخترو زنده گذاشتی. واسه تو خیلی افت داره.
:'''دیمن''': این می تونه یه دردسر بشه....برای تو.
 
<hr width="50%"/>
:'''دیمن''': تحت تأثیر قرار گرفتم. بهت نمره شش میدم. سبکت خیلی قدیمیه، اما جداً غافلگیرم کردی. قیافه ات هم خیلی باحال شده بود، فکر کن. خیلی خوب بود.
:'''استفاناستفن''': همه چیز بازی و خنده ست، دیمن؟ اما هر جا که میری، مردم می میرن.
:'''دیمن''': خب همینه دیگه.
:'''استفاناستفن''': اینجا نه، من نمیتونم اجازه بدم.
:'''دیمن''': اینو به عنوان یه دعوت نامه فرض می کنم.
:'''استفاناستفن''': دیمن، خواهش میکنم، بعد از این همه سال، نمیتونیم استثنا قائل بشیم؟
:'''دیمن''': من بهت قول یک ابدیت پر از بدبختی رو دادم، هنوزم سر حرفم هستم.
 
 
<hr width="50%"/>
:'''خاطرات استفاناستفن''':
من نباید به خونه بر میگشتم. ریسک کردم. اما چاره دیگه ای نداشتم. من باید اونو بشناسم.
----
----
تنها کاری که میتونی انجام بدی اینه که برای خوب بودن آماده باشی، تا وقتی که اومد، دعوتش کنی بیاد تو چون بهش نیاز داری ... بهش نیاز دارم.
 
=== ''شب ستاره ی دنباله دار'' [1.1] ===
:'''الینا''': هیچوقت پیامک زدن رو یاد نمی گیری.
:'''بانی''': این یه علامت مهم توی هر جور رابطه ایه.
 
<hr width="50%"/>
:'''بانی''': خوب, من داشتم با "گرمز" صحبت می کردم گفتش که ستاره دنباله دار نشانه ای از مجازات در شرف وقوعه. آخرین باری که یه دونه از میستیک فالز رد شد خیلیا مردن، خون و خونریزی به پا شد. باعث شد که فکر کنیم که یه سری چیزای ماوراء طبیعی داره اتفاق میفته.
:'''کرولاین''': آره، بعد دوباره به گرمز فرصت دادی و اون در باره آدم فضایی ها گفت.
 
<hr width="50%"/>
:'''دیمن''': خب، موفق بودی؟ تحریک هات جواب دادن؟ یادت باشه، که اگه درست غذا نخوری هیچکدوم از این حقه ها رو دیگه نمیتونی اجرا کنی
:'''استفن''': چند وقته که الینا اینجاست؟
:'''دیمن''': نگران شدی، استیفن؟ ترسیدی که دوباره ماجراهای قبل رو تکرار کنیم؟ به خاطر همین این نقش رو بازی می کنی که "یه بچه آدم دبیرستانی" باشی؟
:'''استفن''': من نقش بازی نمی کنم.
:'''دیمن''': البته که می کنی. جفتمون می دونیم تنها حالتی که می تونی خیلی به انسان ها نزدیک بشی اینه که اونا رو بخوابونی و خونشونو نوش جان کنی.
 
<hr width="50%"/>
:'''ویکی''': من شما رو می شناسم.
:'''دیمن''': خب، مایه تأسفه.
 
<hr width="50%"/>
:'''الینا''': برام در مورد دوست دختر قبلیت گفت، کاترین؟
:'''استفن''': چی گفت؟
:'''الینا''': گفت که اون قلبت رو شکسته.
:'''استفن''': قضیه مال خیلی وقت پیشه.
:'''الینا''': ،وقتی کسی رو از دست میدی، تا مدت ها فکرش باهات می مونه. همیشه یادت میندازه که شکست خوردن چقدر راحته.
:'''استفن''': الینا
:'''الینا''': کافیه استیفن، فهمیدم. نمی تونی حدس بزنی که تا کجای داستانو گرفتم. برادر پیچیده؟ فهمیدم. دوست دختر سابق پیچیده؟ فهمیدم. قرار نزاشتن با من؟ فهمیدم. ما با هم آشنا شدیم، با هم حرف زدیم خیلی افسانه ای بود، اما خورشید بالا اومد و همه حقایق رو آشکار کرد.
 
<hr width="50%"/>
:'''دیمن''': دو تا انتخاب داری. می تونی اونو بخوی و همه چیزو فراموش کنی یا بزاری فرار کنه و توی خیابون ها بدوه و داد بزنه خون آشام
:'''استفن''': همه این کارا به خاطر اینه؟ می خوای منو تابلو کنی؟
:'''دیمن''': نه! می خوام یادت بنداز که کی هستی!
:'''استفن''': چرا؟ که چی بشه؟ حالا گیریم که خونشو خوردم، گیریم که اونو کشتم، اینا باعث میشه که دوباره با هم برادر بشیم؟ میدونی چیه؟ بزار بره. بزار به همه بگه که خون آشام ها به میستیک فالز برگشتن، بزار منو بگیرن و یه خنجر توی قلبم فرو کنن، چون حداقل اینطوری از شر تو خلاص میشم.
 
<hr width="50%"/>
:'''دیمن''': چقدر خوبه که برگشتم خونه. فکر کنم شاید یه مدتی اینجا بمونم، شاید بهتر باشه که آدمای این شهرو بیدار کنیم، نه؟
:'''استفن''': تو دنبال چی هستی، دیمن؟
:'''دیمن''': من می خوام بدونم . تو میخوای سه نقطه.
 
<hr width="50%"/>
:'''الینا''': امشب وقتی رفتم خونه داشتم به کاری که همیشه می کنم، نوشتن توی دفترچه خاطراتم، از 10 سالگی وقتی که مادرم یه دفترچه بهم داد، همیشه این کارو می کنم. من اینطوری خودمو خالی می کنم هر حسی که دارم رو همیش میره توی اون دفترچه کوچک، که اونو توی قفسه دوم پشت یه عروسک پری دریایی بی ریخت قایم می کنم. اما بعد تصمیم گرفتم که چیزایی رو بنویسم که شاید می خوام اونا رو به تو بگم.
:'''استفن''': خب، چی می نوشتی؟
:'''الینا''': می نوشتم که ''"دفترچه خاطرات عزیزم، امروز خودمو متقاعد کردم که منصرف شدن هم سخت نیست. ریسک نکن، با توجه به شرایط عمل کن. احساستی نشو، چون الان وقتش نیست. اما دلایل من دلیل نیستن، بهونه هستن. تنها کاری که دارم می کنم اینه که خودمو از حقیقت پنهان می کنم و حقیقت اینه که من ترسیدم"''، استیفن. از این ترسیدم که به خودم اجازه بدم که واسه یه لحظه خوشحال باشم در حالی که دنیا داره نابود میشه و من نمیدونم که می تونم از این دوره بگذرم یا نه.
:'''استفن''': می خوای بدونی من چی می نوشتم؟ ''"من با یه دختر آشنا شدم، با هم حرف زدیم، خیلی افسانه ای بود اما بعد خورشید بالا اومد و حقایق رو آشکار کرد."'' خب، حقیقت اینه ... همینجا
 
 
{{ویکی‌پدیا}}
۲۰

ویرایش