ابوذر غفاری: تفاوت بین نسخه‌ها

۴۹٬۸۹۴ بایت اضافه‌شده ،  ۹ سال پیش
بدون خلاصه ویرایش
 
اعثم كوفي مي نويسد: ابوذر در اعتراض به عثمان مي گفت:«تو بر سيرت و سنت ابوبكر و عمر برو تا فارغ باشي و كسي انكار نكند… عثمان گفت: تو را با اين سخن چه كار؟ ابوذر گفت: من خودم را گناهي نمي دانم مگر امر به معروف و نهي از منكر». همچنين هنگامي كه عثمان در مدينه عمار را كتك كاري مي نمايد ابوذر كه آن هنگام در شام بود زبان به نكوهش عثمان مي گشايد بطوري كه عرصه را بر معاويه چنان تنگ مي كند كه به عثمان مي نويسد: «ابوذر ولايت شام را بر تو تباه كرد و دلهاي مردمان را از دوستي تو بگردانيد» به اين ترتيب ابوذر در دوره خلفا، دو روش متفاوت را در پيش مي گيرد در دوره خليفه اول و دوم كه دين به ابزار دست قدرت و ثروت تبديل نشده، بلكه براين دو برتري دارد همراهي آرام است اما وقتي كه ثروت و قدرت به عنوان نماد خودخواهي انسان مي خواهد دين را نيز به ابزار دست خود تبديل كند و مثلث خطرناك خودخواهي مطلق را تشكيل داده، اسلام پيامبر را تحقير نمايد ابوذر به بزرگترين منتقد عثمان (حاكميت زر و زور) مبدل مي گردد و همين خصيصه است كه شيعه را در طول تاريخ همواره انقلابي نگهداشته است.
 
 
 
 
 
==
ابوذر غفاری ==
 
 
ولادت
 
پنجاه سال قبل از اینکه حضرت محمد (ص) به پبامبری مبعوث گردد کودکی از قبیله (( غفار )) چشم به جهان گشود . قبیله غفار بین مکه ومدینه قرار داشت و از قبایل مهم آن روزگار بود . پدر او (( جناده )) و مادرش (( رمله )) نام داشت . جناده نام این کودک را (( جُندَب)) گذاشت . جندب روز به روز بزرگتر شد و به سن ازدواج رسید و پس از اینکه ازدواج کرد خداوند پسری به جندب عنایت فرمود وجندب نام پسرش را (( ذَر)) گذاشت . از این رو بنام ابوذر مشهور شد (( یعنی پدر ذَر )).
 
ابوذز قامتی بلند داشت چهره اش گندمگون و موی سر و صورتش سفید بود . وقتی که خبر بعثت رسول اکرم (ص) در مکه و دعوت مردم به اسلام به گوش ابوذر رسید تصمیم گرفت که به دیدار حضرت محمد (ص) برود ، ولی در مرحله اول ترجیح داد که برادر خود _ اینس _ را به مکه بفرستد تا اطلاعاتی که درباره پیامبر اکرم (ص) می شنود را برای او بیاورد .
 
اینس به مکه آمد. پس از جستجو ، پیامبر (ص) را شناخت و از چگونگی دعوت پیامبر اکرم (ص) مطلع شد و آنگاه نزد ابوذر بازگشت و گفت : او را دیدم که مردم را به امر به معروف و نهی از منکر دعوت می کرد ، مردم را به رفتار و اخلاق نیکو دستور می داد ، گفتارش بسیار شیوا بود اما شعر نمی سرود .
 
ابوذر از آنچه که برادرش دربارۀ رسول اکرم (ص) گفته بود ، قانع نشد . لذا توشه راه را تهیه کرد و مشکی از آب را با خود بر داشت و به مکه آمد و در مسجد الاحرام به جستجوی پیامبر پرداخت . ابوذر در کنار مسجد به استراحت پرداخت که ناگهان علی (ع) نزد او آمد و فرمود : به نظر می رسد که تو مردی غریب هستی ؟ ابوذر فرمود : آری من در این شهر غریب هستم . علی (ع) او را با خود به خانه برد .
 
ابوذر شب را تا صبح در خانه علی (ع) به سر بد ، تا اینکه سه روز در خانه حضرت ماند .
 
در شب سوم علی (ع) به ابوذر فرمود : آیا نمی گویی که برای چه به مکه آمده ای ؟
 
ابوذر گفت : اگر به من قول بدهی و با من عهد نمائی که مرا راهنمایی کنی ، به تو خواهم گفت که چه چیزی مرا به این شهر کشانده است .
 
علی (ع) به ابوذر قول داد و پیمان بست که او را راهنمائی خواهد کرد .
 
ابوذر گفت : علت آمدن من به مکه آن است که می خواهم در خضوض مردی که ادعای پیامبری می کند تحقیق نمایم .
 
علی (ع) به او اطلاع داد که حضرت محمد (ص) پیامبر راستین خداوند است و آنچه که او می گوید وحی الهی است که از سوی خداوند متعال به او نازل می گردد و حرف او حق ایت و درباره رسالت او شکی نیست.
 
صبح روز بعد علی (ع) به همراه ابوذر به سوی خانه پیامبر اکرم (ص) روانه شدند و ابوذر به دنبال علی (ع) نزد پیامبر آمد تا اینکه وارد خانه رسول خدا (ص) شد . در این هنگام بر پیامبر خدا درود فرستاد و گفت : السلام علیک یا رسول الله و اولین کسی بود که اینگونه بر پیامبر (ص) درود فرستاد .
 
پیامبر (ص) فرمود : و علیک السلام ، تو کیستی ؟
 
ابوذر گفت : من مردی از دودمان غفار هستم و سپس اسلام را قبول کرد و شهادتین را بر زبان جاری ساخت . " اشهد ان لا اله الا الله " و "اشهد ان محمد رسول الله ".
 
سپس پیامبر فرمود : ای ابوذر دینت را زا مردم مکه مخفی بدار مبادا که به تو آسیب برسانند و به نزد خود باز گرد و به تبلیغ دین اسلام بپرداز.
 
ابوذر که سراسر وجودش به اسلام و دین حق گواهی می داد عرض کرد : به خداوندی که جانم در دست اوست در مقابل چشمان مردم مکه فریاد خواهم کشید و مسلمان شدن خود را به همه اعلام خواهم کرد و این را گفت و به مسجد آمد و با صدای بلند ندا سر داد و گفت : (( اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله )) گواهی می دهم که خدائی جز خدای یگانه نیست و گواهی می دهم که محمد بنده و رسول خداست .
 
وقتی صدای ابوذز در میان مردم مکه پیچید ، مشرکان از هر طرف یه سوی او حمله بردند و تا توانشتند او را کتک زده و شکنجه دادند .
 
در این هنگام عباس عموی پیامبر سر رسید و فریاد زد : ای مردم مگر نمی دانید او از قبیله غفار است و قبیله وی در مسیر شام هستند که بر سر راه شماست و اگر از او دست برندارید ، آنان مانع تجارت شما خواهند شد و این گونه ابوذر را از دست مشرکان نجات داد .
 
درباره ابوذر گفته اند که او چهارمین با پبجمین نفر بود که به روسل خدا ایمان آورد و اولین کس از صحابه رسول اکرم (ص) بود که در مکه اسلامش را آشکار کرد و پس از اینکه اسلام آورد به سوی قوم خویش رهسپار شد و آنان را به پذیرش اسلام دعوت نمود و در اثر ابلاغ پیام او بسیاری دیگر از قبیله وی مسلمان شدند .
 
ابوذر زمانی طولانی در بین افراد قبیله خود ماند و مردم را به دیمنن اسلام رهنمود کرد .
 
سالها گذشت و ابوذر به عشق دیدار پیامبر روز و شب نمی شناخت ولی نمی توانست مإموریت خویش را رها سازد . خبر شکنجه ها و آزار و اذیتها و ماندن پیامبر و خانواده اش و مسلمانان به مدت سه سال در شعب ابی طالب ، داستان گرسنگی ها و سختی های آنها اخبار ناراحت کننده ای بود که دل داغدار ابوذز را بیشتر به درد می آورد .
 
تا اینکه پس از مدتی که پیامبر اکرم (ص) به مدینه هجربت فرمود به نزد پیامبر اکرم (ص) بازگشت . او به مدینه منزلی نداشت و مانند دیگر مهاجرین در محلی کنار مسجد که (( صفه )) نام داشت زندگی میکرد و به نام (0 اهل صفه )) مشهور بود.
 
تا اینکه ابوذر ازدواج کرد و در خارج از مدینه بر فراز تپه ای اطاقی برای خود ساخت که اثاثیه اش چیزی جز حصیری کهنه و ظروف غذا خوری ، چیز دیگری نبود . ابوذر صبح تا شب به مسجد پیامبر (ص) می آمد و تا شب در خدمت پیامبر اکرم (ص) بود .
 
رسول خدا (ص) توجه فراوانی به ابوذر می نمود و او را گرامی می داشت و در جمع حاضران ، ابتداء از او سوال می کرد و با او سخنتن می گفت و چنانکه ابوذز را نیم دید از حال او پرسش می کرد و جویای احوال او بود . ابوذر در هنگام مجالسی که به همراه پیامبر اکرم (ص) بود ، علاقمند بود که همه علوم را از رسول اکرم (ص) فرا گیرد .
 
ابوذر می گوید : روزی وارد مسجد پیامبر (ص) شدم هیچکس را در مسجد ندیدم جز رسول خدا (ص) و علب بن ابیطالب (ع) که کنار او نشسته بود ، فرصت را غنیمت شمرده و گفتم : یا رسول خدا پدر و مادرم به فدای تو باد ، مرا پند و وصیتی فرما که در راه خدا مرا از آن سودی باشد .
 
پیامبر فرمود : آری و چقدر تو بزرگواری ای اباذر ، تو از ما هال بیت هستی .
 
ابوذر همواره همنشین و همدم حضرت پیامبر (ص) بود و همواره علاقه داشت که از رسول خدا درباره مسائل گوناگون و مختلف سؤال و پرشس کند و از او چیزی فرا گیرد و انچه را که از آن حضرت می آموخت ، همواره و همیشه به یاد داشت و به کار می گرفت .
 
در سال نهم هجری در جنگ تبوک به دستور پیامبر اکرم (ص) ، مسلمانان اماده حرکت به سوی جنگ شدند . هوا به شدت گرم بود و برخی افراد آمادگی حرکت به سوی جنگ را نداشتند وبعضی از مسلمانان از این جنگ به بها نه های مختلف طفره می رفتند و برخی نیز وسیله حرکت نداشتند و در مدینه ماندند .
 
وقتی ندای پیامبر (ص) به ابوذر رسید ، وی خود را آماده ساخت تا همراه پیامبر (ص) به ابوذر رسید ، وی خود را آماده ساخت تا همراه پیامبر (ص) حرکت نماید ، ولی شتر وی سخت بیمار بود و ابوذر ناچار شد چند روزی دیرتر حرکت نماید .
 
برخی از افراد به پیامبر (ص) گفتند که ابوذر هم به بهانه ای ماندن در مدینه را ترجیح داد و در راه خدا به جهاد نیامد . پیامبر (ص) فرمود : او را به حال خود بگذارید ، اگر در او خیری باشد ، خداوند او را به شما ملحق خواهد کرد . ابوذر مدتی با شتر خود راه پیمود ولی عقب ماند بار خود را از پشت شتر برداشت و به دنبال پیامبر (ص) پیاده حرکت کرد .
 
ابوذر مدتی راه رفت و تصمیم گرفت تا پیامبر را نبیند آبی ننوشد و بالاخره یکی از مسلمانان او را دید که تنها به سوی آنان می آید وقتی ابوذر نزذ پیامبر (ص) و مسلمانان سید دیگر تاب و توانی برای راه رفتن نداشت . رو به پیامبر (ص) نمود و گفت : از آبی که همراه دارم برای شما نگه داشته ام ، تا شما از ان ننوشی هرگز لب به آب نخواهم زد .
 
پیامکبر (ص) فرمود : (( خدا ترا بیامرزد ، ای ابوذر تو تنها زندگی می کنی ، تنها می میری و تنمها برانگیخته می شوی )9.
 
ابوذر می گوید : روزی رسول خدا (ص) به من فرمود : تو مرد صالح و شایسته ای هستی و به زودی بعد از من به بلای سختی گرفتار می شوی ، گفتم : آیا این گرفتاری برای خداست ؟ فرمود : آری . گفتم : به آنچه در راه خدا باشد خشنودم .
 
 
در آخرین حج
 
پیامبر اکرم (ص) در ذیقعده سال دهم هجری عازم حج شد و در این سفر بود که احکام حج را به مردم تعلیم داد .
 
به جهت اینکه این حج آخرین حج پیامبر اکرم (ص) بود به نام (( حجة الوداع ) نامیده شد .
 
پیامبر اکرم (ص) در این سفر بود که فرمود : (0 ای مردم نمی دانم سال دیگر در میان شما خواهم بود یا نه ))
 
امروز می خواهم شما را به چیزی راهنمایی کنم که اگر بعد از من از او تبعیت کنید هرگز گمراه نخواهید شد و با این ابلاغ ، رسالت خود را به انجام رسانده ام ))
 
سپس فرمود : ای مردم چه کسی به مردم از مؤمناتن به خود آنها سزاوارتر است پ؟ )) پاسخ دادند : خدا و رسول اودانا ترند .
 
فرمود : به راستی که خدا مولای من می باسد و من نیز مولای مؤمنان هسم ومن از خود مؤمنان به انها سزاوارترم . و فرمود : (( پی هر که من مولای او هستم ، پس این علی مولای اوست . واین جمله را سه بار فرمود : خداوندا دوست بدار هر کس که او را دوست دارد و دشمن بدار هر کس که او را دشمن شمارد و یاری کن هر که او را کمک کند و خوار کن هر کس که او را خوار سازد .
 
 
و پس از این بود که آیه ای از سوی خداوند نازل شد که : (( امروز کامل گرداندم برای شما دینتان را و نعمت خود را بر شما به پایان رساندم )) . و به این ترتیب پیامبر اکرم (ص) علی بن ابیطالب (ع) را به عنوان جانشین و وصی خود انتخاب کرد .
 
ابوذر که در بین جمعیت بود این سخنان را شنید و پایبند شد که پس از پیامبر تبعیت تمام از علی (ع) نماید .هر چند که آن سال به پایان رسید و پیامبر (ص) به سوی خدا و به جوار رحمت حق شتافت .
 
 
ابوذر از دیدگاه پیامبر اکرم (ص)
 
اما جعفر صادق (ع) از حضرت رسول اکرم (ص) نقل می فرماید : به درستی که خداوند مرا فرمان داد که چهار نفر را دوست بدارم . پرسیدند ۀنها چه کسانی هستند ای پیامبر خدا ؟
 
فرمود : علی بن ابیطالب ، مقداد بن اسود ، ابوذر غفاری و سلمان فارسی.
 
آسماتن سایه بر سر کسی نیفکنده و زمین را در خود جای نداده کسی را که از ابوذر راستگوتر باشد . او تنها زندگی می کند ، تنها می میرد ، تنها برانگیخته می شود و تنها داخل بهشت می گردد.
 
هر کس بخواهد ره زهد و پارسایی عیسی بن مریم نگاه کند پس باید به تقوی و زهد ابوذر بنگرد .
 
ابوذر راستگوی این امت است .
 
بهشت مشتاق چهار نفر است ، علی (ع) ، عمار ، ابوذر و مقداد .
 
 
ابوذر شیعه واقعی
 
حضرت محمد (ص) در غدیر خم علی (ع) را به جانشینی خویش انتخاب کرد که همانا دستور خداوند یکتا بود . و مسلمانان را به دعوت به پیروی از علی (ع) نمود .
 
کسانی که علی (ع) را جانشین و وصی پیامبر (ص) دانستند شیعه نامیده شدند که ابوذر از شیعیان واقعی بود که به همرا سلمان فارسی ، مقداد بن أسود کندی و عمار بن یاسر پشتیبان علی (ع) بودند .
 
ابوذر بارها در خصوص امامت و خلافت علی (ع) سخن می گفت . وی درحالیکه درب خانه را به دست گرفته بود می گفت : ای مردم آن کس که مرا شناخت ، پس من همان هستم که شناختید و کسی که مرا نمی شناسد ، پس من ابوذر هستم و شنیدم از رسول خدا (ص) که می فرماید: (( همانا که مثل اهل بیت من در میان شما مانند کشتی نوح است در میان قومش ، هر کس که بر آن سوار شد نجات یافت و آنکس که بازماند غرق و هلاک شد .
 
 
ابوذر و خلفا
 
به عثمان اطلاع دادندکه ابوذر در مسجد پیامبر می نشیند و مردم را پیرامون خود جمع می کند و برای آنها سخنرانی می نماید و رد ضمن سخنرانی ، عثمان را شماتت می نماید .
 
ابوذر که تحمل فراق پیامبر را نداشت و از سوی دیگر می دید که چگونه حق خلافت را به ناحق از علی (ع) گرفته اند ، تصمیم گرفت مدینه را ترک کرده و به شام بورد . از این رو به شهر شام رفت و مدتها در شامن=م به هدایت مردم گردید .
 
ابوذر در دوران عمر ، در شام ماند و وقتی شنید که عمر به قتل رسیده ، به سوی مدینه حرکت کرد تا خلافت علی (ع) را از نزدیک مشاهده نماید . ولی زمانی که به مدینه رسید مشاهده نمود که عثمان به جای عمر به خلافت نشسته و علی (ع) خانه نشین شده است .
 
ابوذر که شاهد نامکلایمات حکومت بود پیوسته عثمان را مورد سرزنش قرار می داد و او را به رفتار ناپسندش سرزنش می نمود .
 
آری! صالح بودن ابورذ او را وا می داشت تا از اموری که برخلاف سنت پیامبر بود حق را بگوید و فریاد می زد : وای بر ثروتمندان از ۀنچه با فقرا انجام می دهند و مردم در اطراف او جمع می شدند و گفتار او را می شنیدند و می پذرفتند تا اینکه عثمان از ابوذر خواست که به شام باز گردد.
 
ابورذ راهی شهر شام شد ، شهری که در آن روزگار معاویه حاکم آنجا بود . ابوذر هر روز برای پند و موعظه داده مردم بر می خاست ، آن را دعوت می کرد که اطاعت خداوند را فراموش نکنند ، آنها را زا ارتکاب معصیت باز می داشت و آنچه را که پیامبر خدا (ص) در مورد فضیلتهای اهل بیت (ع) شنیده بود روایت می کرد و مردم را تشویق مینمود که به عترت پیامبر متوسل گردند . ابوذر می دید که معاویه حاکم شام از بیت المال برای خود کاخ می سازد وولی مردم از گرسنگی شها خواب به چشمانشان نمی آید .
 
او به گفتار خود به معاویه اعتراض می کرد که چگونه پیامبر به نان جو و خرما اکتفا می نمود و هرگز سیر نمی خوابید ، اما معاویه با پول بیت المالل کاخ برای خود ساخته و با انواع غذاها خود را سیر می کرد . ابوذر در کاخ معاویه به وی گفت : پیامبر خدا (ص) مرا وصیت کرده است که حق را بگویم هر چند تلخ بادش . و سپس فرمود : خدایا کسانی را که ترک نهی از منکر و ترک امر به معروف می کنند لعنت کن . معاویه به ابوذر گفت : ای دشمن خدا و ای دشمن رسول خدا ، آیا هر روز نزد ما می آیی و بر ضد ما سخنی می گویی . اگر من می توانستم بی اجازه عثمان کسی را بکشم ، حتماً ترا به قثل می رساندم ولی درباره قتل تو باید اجازه بگیریم .
 
ابوذر گفت : من دشمن خدا و رسول خدا (ص) نیستم بلکه تو و پدر تو دشمن رسول خدا (ص) هستید . معاویه دستور داد ابوذر را دستگیر و به زندان افکندند . وسپس به عثمان نامه ای نوشت : صبح و شام مردم بسیاری به دور ابوذر گرد می آیند و ابوذر برای آنها سخنرانی می کند ، اگر به مردم این دیار احتیاج داری ، او را نزد خود فرا بخوان ، من می ترسم که مردم را بر ضد تو بشوراند و آن را از تو بر گزداند .
 
سرانجام معاویه او را بر شتری چموش سوار کرد و دستور داد بدون کوچکترین استراحتی ابوذر را به مدینه برسانند که شاید در راه آخرین رمق ابوذر از وی گرفته شود تا دیگر تا دیگر توانی برای زنده ماندن نداشته باشد .
 
خستگی راه به شام به مدینه و زخمهایی که در این راه به ابوذر رسید ، مدتی ابوذر را بستری کرد . ابوذر پس از آنکه از بستر برخاست ، باز زبانش به سخن حق باز شد .
 
عثمان که تحمل شنیدن سخنان ابوذر را نداشت ، او را نزد خود خواست و گفت : ای ابوذر تو زندگی را بر ما تلخ کرده ای می باید از سرزمین ما بیرون روی.
 
ابوذر گفت : به مکه می روم که کعبه در آنجا و هم جوار خانه خدا می شود .
 
عثمان گفت : نه .
 
ابوذر گفت : به شام بر می گردم . ولی عثمان قبول نکرد.
 
ابوذر عراق ، مصر و حتی بیابان نجد را پیشنهاد داد ولی عثمان قبول نکرد.
 
عثمان گفت : باید به (( ربذه )) بروی .
 
ابوذر به یاد فرمایش پیامبر اکرم (ص) افتاد که او فرموده بود : ابوذر تنها زندگی می کند ، تنها می میرد و تنها بر انگیخته می شود . در این هنگام ابوذر گفت : الله اکبر ، فرموده پیامبر خدا (ص) راست بود . او سرنوشت مرا به من گفته بود .
 
عثمان گفت : رسول خدا چه گفت ؟ ابوذر گفت : به من فرمود که : (( تو را از رفتن به مکه و مدینه منع خواهند کرد و در ربذه خواهی مرد و مردانی که از عراق به حجاز می آیند تو را دفن خواهند کرد .
 
آنگاه عثمان تصمیم گرفت تا ابوذر را به ربذه تبعید نماید و لذا به مردم دستور داد تا کسی با او سخن نگوید و او را بدرقه نکنند و به مروان گفت تا او را از شهر خارج کند و او هم دستور عثمان را اجرا کرد و مردم نیز در ابتدا از دستور مروان اطاعت کردند .
 
آنگاه مروان ، ابوذر را بر شتری که پالان چوبی داشت سوار نمود و او را به سوی بیابان خشک و بی آب ربذه روانه ساخت . ابوذر به همراه همسر و دو فرزندش با برداشتن اندک .سیله زندگی و چند گوسفند که داشتند ، روانه ربذه شدند . در این هنگام علی (ع) که از تبعید ابوذر مطلع شده بود ، با امام حسن (ع) و امام حسین (ع) به همراه عثیل ، عبدالله بن جعفر و عمار یاسر به سوی ابوذر از مدینه خارج شدند . در این هنگام حضرت فرمود : ای حسن ! مگر نمی دانی که عثمان صحبت کردن با این مرد را منع کرده ایت . آنگاه علی (ع) به سوی مروان آمد و با تازیانه ای به سوی شتری که مروان سوار آن بود نبزد و فرمود : دور شو ، خداوند به آتش دوزخ گرفتارت کند .
 
مروان خشمگین شد به نزد عثمان بازگشت و ماجرا را گفت و به این ترتیب ، آتش کینه و غضب عثمان بر علیه علی (ع) شعله ور شد
 
 
 
 
 
 
 
 
ابوذر غفارى رضی الله عنه
 
 
اکنون صفحات پاک و روشن زندگی این صحابه بزرگوار را ورق می‏زنیم که دنیا را مملو از زهد و ورع خود کرد و دنیا نتوانست جایی از قلب او را مشغول کند. او کسی نیست جز ابوذر غفاری. یکی از سابقین اولین اصحاب بزرگوار پیامبر خدا ص است. در قولی آمده است او پنجمین فردی است که اسلام آورد. آنگاه او به دستور پیامبر ص به میان قومش بازگشت. وقتی پیامبر خدا ص به مدینه هجرت کرد، ابوذر نیز به آنجا رفت و همراه مسلمانان جهاد کرد.ابوذر در زمان خلافت ابوبکر و عمر و عثمان فتوا می‏داد. او سرآمد زهد وصدق و علم و عمل بود، همیشه حق را می‏گفت و از سرزنش دیگران باک نداشت، او همراه عمر بن خطاب در فتح بیت المقدس شرکت داشت.
 
 
 
داستان مسلمان شدن ابوذر:ابوذر در قبیله‏ای به نام غفار زندگی می‏کرد، که به قطّاع الطریق بودن بر سر راه کاروانها شهرت داشت. اگر کاروانها خواسته آنها را عملی نمی‏کردند و هر چه را می‏خواستند به آنها نمی‏دادند، آنها را غارت می‏کردند.ابوذر قبل از بعثت رسول اکرم ص به عبادت مشغول بود و بیشتر اوقات به تنهایی تفکر می‏کرد. او دنیایی را دوست داشت که در آن محبت و برادری و امنیت وجود داشته باشد. به دنبال طلوع فجری بود که جهان را روشن کند و تاریکیهای جاهلیت را به جهانی نمونه تبدیل کند که مردم زندگی عادلانه را ادامه دهند، و این آرزو قابل تحقق نیست جز در سایه دین اسلام.مدت زیادی نگذشت که ابوذر بعثت پیامبر آخر الزمان را شنید. او می‏خواست درباره این خبر مطمئن شود، رویایی که قلبش را مملو از شادی کرده بود و سعادتی که اگر بر کل جهان توزیع می‏شد به همه می‏رسید و حتی از این سعادت به سایر ستاره‏ها نیز می‏بخشیدند!ابوذر می‏گوید: به من خبر رسید که مردی در مکه ادعای نبوت می‏کند. برادرم را فرستادم تا با او سخن بگوید: گفتم نزد این مرد برو و با او صحبت کن. او رفت با او سخن گفت و برگشت، گفتم: چه خبر؟ گفت او مردی است که مردم را به خیر دعوت می‏کند و از شرّ دور می‏نماید. گفتم: مرا مطمئن نکردی. مقداری غذا و عصایم را برداشتم و به طرف مکه رفتم او را نمی‏شناختم و دوست نداشتم احوال او را از دیگران بپرسم. همچنان از آب زمزم می‏نوشیدم و در مسجد الحرام اقامت داشتم تا علی بن ابی طالب عبور کرد، گفت: این مرد غریب است؟ گفتم: بلی.گفت: به منزل برویم. با او به راه افتادم، نه من سؤال کردم و نه او چیزی از من پرسید. فردا دوباره به مسجد آمدم، درباره رسول الله سؤال نکردم و کسی نیز به من چیزی نگفت. علی دوباره بر من عبور کرد. گفت: وقت بازگشتت فرا نرسیده؟ گفتم: نه. گفت کارت چیست و چرا آمده‏ای؟ گفتم: اگر به کسی چیزی نگویی به تو می‏گویم چرا به اینجا آمده‏ام. گفت: همین کار را می‏کنم. گفتم: به من خبر رسیده که پیامبری مبعوث شده. گفت: به راه درستی آمده‏ای. من به منزل او می‏روم. تو پشت سر من بیا. من به هر خانه‏ای داخل شدم تو نیز بعد از من داخل شو. اما اگر کسی را دیدم که می‏ترسیدم برایت مشکلی ایجاد کند، در کنار دیوار می‏ایستم مثل اینکه کفشم را درست می‏کنم و تو از کنارم عبور کن.او رفت و من به دنبالش رفتم تا بر رسول خدا ص داخل شدیم. گفتم: ای رسول خدا از اسلام برایم بگو. ایشان دین اسلام را برایم تشریح کرد و من در همان جا مسلمان شدم. به من گفت: ای ابوذر این موضوع را پوشیده نگاه دار و نزد قومت بازگرد. وقتی خبر ظهور ما به تو رسید، نزد ما برگرد.گفتم: قسم به کسی که تو را مبعوث کرده است با صدای بلند در میان آنها اسلامم را اعلام می‏کنم.ابوذر به مسجد الحرام آمد و قریش در آن بودند. گفت: ای جماعت قریش، أشهد أن لا إله إلاَّ الله وأنَّ محمداً عبده ورسوله. گفتند: این منحرف را بزنید. آنان تا حد مرگ مرا زدند. عباس به داد من رسید و خودش را روی من انداخت و گفت: وای بر شما مردی از طایفه غفار را می‏کشید که کاروان تجاری شما از آنجا می‏گذرد. آنان مرا رها کردند. فردای آن روز دوباره به آنجا رفتم و سخنان دیروز را تکرار کردم. دوباره مرا زدند و باز عباس مرا نجات داد.ابوذر می‏گوید: من چهارمین نفر بودم که اسلام آوردم. سه نفر قبل از من مسلمان شده بودند که نزد رسول خدا ص رفتم و گفتم: سلام علیکم ای پیامبر خدا، و اسلام آوردم. شادی را در صورت ایشان مشاهده کردم. فرمود: شما چه کسی هستی. گفتم: جندب مردی از طایفه غفار.گفت: چهره پیامبر ص تغییر کرد، به این دلیل که بعضی در طایفه غفار اموال حجاج را می‏دزدیدند. در روایتی آمده است که ابوذر به برادرش انیس گفت: تو همین جا باش تا خودم موضوع را بررسی کنم. به مکه رفتم. مردی را دیدم که ضعیف به نظر می‏رسید. به او گفتم: مردی که از دین برگشته کجاست؟ به من اشاره کرد و گفت: این از دین برگشته است.اهل آنجا با تمام وسایلشان بر سرم ریختند وقتی مرا ترک کردند مانند ستونی قرمز بودم. به کنار آب زمزم آمدم. خون را از صورتم شستم و از آب نوشیدم، حدود سی شب یا سی روز من بدون غذا آنجا بودم و تنها آب زمزم می‏نوشیدم. تا جایی که شکمم از خوردن آب زیاد بزرگ شد.... تا جایی که (ابوذر) می‏گوید: تا اینکه رسول خدا ص آمد بر حجر الاسود دست کشید و او و همراهش طواف کردند و نماز خواندند. ابوذر می‏گوید: من اولین کسی بودم که بر آن حضرت سلام کردم. گفتم: السلام علیک یا رسول الله. فرمود: «وعلیک السلام ورحمة الله» آنگاه فرمود: اهل کجا هستی گفتم: از غفار، پیامبر ص دستش را بلند کرد و با انگشتانش به پیشانیش زد. با خودم گفتم. اهل غفار بودنم را نپسندید. خواستم دستش را بگیرم دوستش مرا در جای خود نشاند او نسبت به ایشان از من آگاهتر بود آنگاه سرش را بلند کرد و گفت: از چه وقت اینجا هستی. گفتم: سی شب یا سی روز است که اینجا هستم. فرمود: چه کسی به شما غذا داده است؟ گفتم: من غذایی جز آب زمزم نداشته‏ام. از بس آب زمزم خورده‏ام چاق شده‏ام و احساس گرسنگی نمی‏کنم. فرمود: آب زمزم مبارک است و به منزله طعام است. ابوبکر گفت: ای رسول خدا به من اجازه بدهید امشب به او غذا بدهم. ابوبکر، رسول خدا ص و من با هم رفتیم. ابوبکر دری را باز کرد و به داخل رفتیم. ابوبکر از کشمشهای طائف برایمان آورد. این اولین غذایی بود که می‏خوردم. سپس نزد رسول الله ص آمدم، فرمود: سرزمینی برایم اختیار شده است تصور می‏کنم غیر از مدینه جای دیگری نباشد. آیا به جای من قومت را به اسلام دعوت می‏کنی؟ شاید خداوند بوسیله تو به آنها سود برساند. من نزد انیس آمدم گفت: چکار کردی؟ گفتم: من اسلام آوردم و او را تصدیق کردم گفت من نیز اسلام آوردم و او را تصدیق کردم. ما دو نفر با هم نزد قوم غفار آمدیم و نصف آنها اسلام آوردند و ایماء پسر رخصه غفاری (بزرگ آنان) امام آنان بود. نصف باقی گفتند وقتی که رسول خدا ص به مدینه بیاید مسلمان می‏شویم.پیامبر خدا ص وارد مدینه شد ونصف دیگر نیز مسلمان شدند.قبیله اسلم آمدند و گفتند: ای رسول خدا همانگونه که برادران ما مسلمان شدند ما نیز اسلام می‏آوریم. پس پیامبر ص فرمود: «خدا قبیله غفار را عفو کند و خدا قبیله اسلم را نگه دارد»این چنین ابوذر امانت دین اسلام را حمل کرد در همان لحظه اول که ایمان به اعماق قلب او وارد شد و نور آن را احساس کرد دوست داشت که همه این جهان در آن نور زندگی کند.ابوذر در میان قبیله خود زاهدانه خدا را پرستش کرد تا اینکه جنگ بدر، اُحد و خندق گذشت سپس به مدینه آمد ملازم رسول خدا ص گشت و از ایشان خواست که در خدمتش باشد. آن حضرت قبول کردند.خدا ابوذر را رحمت کند که تنها میمرد وتنها زنده میشود:در مسیر غزوه تبوک رسول خدا ص رو به جلو حرکت کرد مردی از ایشان عقب مانده بود، گفتند ای رسول خدا! فلانی عقب مانده است. فرمود: او را رها کنید اگر در وی خیری باشد خداوند او را به شما ملحق می‏کند. اگر غیر از این باشد خدا شما را از او راحت کرده است. سپس گفتند: یا رسول الله، ابوذر است که جا مانده است و شترش باعث عقب ماندن او شده است. فرمود: رهایش کنید اگر در او خیری باشد خداوند او را به شما ملحق خواهد کرد، در غیر این صورت از او راحت شده‏اید. ابوذر پس از اینکه مشاهده کرد شترش کُند است و از لشکر عقب مانده است، متاعش را برداشت آن را بر دوش گرفت و پیاده به دنبال رسول خدا ص راه افتاد. رسول خدا ص در جایی برای استراحت فرود آمد. دیده بان مسلمانان گفت ای رسول خدا! یک نفر پیاده و تنها در راه می‏آید. رسول خدا ص فرمود: ابوذر است. دیگران وقتی در او تأمل کردند گفتند: بلی به خدا سوگند او ابوذر است. پیامبر ص فرمود: رحمت خدا بر ابوذر باد، تنها راه می‏رود، تنها می‏میرد و تنها زنده می‏گرددمحبت وتوصیه های ارزشمند پیامبر صلی الله علیه وسلم به ابوذر:پیامبر ص ابوذر را زیاد دوست داشت حتی یک بار درباره ایشان گفت: «آسمان بر کسی سایه نیفکنده و زمین بر پشت خود حمل نکرده کسی را که راستگوتر و باوفاتر از ابوذر باشد که شبیه عیسی بن مریم ؛ است.رسول خدا ص فرمودند: هر کس دوست دارد به تواضع عیسی بن مریم نگاه کند، به ابوذر بنگرد.رسول گرامی این توصیه‏ها را به ابوذر کرد.
 
 
 
ابوذر می‏گوید: دوست عزیزم رسول خدا ص به من هفت توصیه کرد: «مرا امر کرد که مساکین را دوست داشته باشم و به آنان نزدیک شوم، و به پایین‏تر از خودم بنگرم و از کسی چیزی را طلب نکنم و صله رحم را برقرار کنم هر چند که او دور شود. و همیشه حق را بگویم گرچه تلخ باشد، و در راه خدا از سرزنش هیچ کس ترس نداشته باشم و زیاد این ذکر را تکرار کنم: «لا حول ولا قوة إلاَّ بالله» چون این کلمات از گنجهای عرش است ابوذر گرچه بدن قوی داشت و شجاع بود، پیامبر ص به او گفت: «ای ابوذر من تو را ضعیف می‏بینم، همان را که برای خودم دوست دارم برای تو نیز دوست دارم حتی امارت بر دو نفر را نیز قبول مکن و ولایت مال یتیم را مپذیر»امام ذهبی می‏گوید: این حدیث بر ضعف رأی و نظر ابوذر حمل می‏شود. چون اگر ابوذر متولی مال یتیم می‏شد همه آن را در راه خیر انفاق می‏کرد و یتیم را به فقر می‏انداخت چون گفته شده که ابوذر ذخیره کردن پول را جایز نمی‏دانست. کسی که امیر مردم می‏شود باید مدارا داشته و حلیم باشد، اما همانطور که گفتیم ابوذر سختگیر بود، و به همین منظور پیامبر ص او را نصیحت کردبلکه رسول خدا ص ابوذر را خیلی به خودش نزدیک می‏کرد.
 
 
 
ابوذر می‏گوید: پشت رسول خدا ص روی الاغی که بر روی آن رواندازی بود نشسته بودم
 
 
 
این حدیث بر تواضع رسول خدا ص و شدت محبت او نسبت به ابوذر را می‏رساند.
 
 
 
جایگاه ابوذر در دل صحابه:
 
 
 
از علی درباره ابوذر سؤال شد. گفت: علمی کسب کرده که دیگران از آن عاجزند، بر حفظ دینش حسابگر و حریص است، مشتاق یادگیری است، زیاد سؤال می‏کند و دیگران از درک همه علمی که نزد اوست عاجز هستند
 
 
 
علی می‏گوید: «کسی نماند که در راه خدا به سرزنش دیگران اهمیت ندهد جز ابوذر». سپس به سینه خودش نیز زد و گفت: من نیز(این چنین) نیستم
 
 
 
بعد از وفات رسول اکرم ص مدینه برای ابوذر از نور رسول الله و صدای ایشان خالی شد و مجالست با آن حضرت به پایان رسید و ابوذر مدینه را ترک کرد و به روستا رفت و در مدت خلافت ابوبکر و عمر در آنجا ماند.
 
 
 
در خلافت عثمان به دمشق رفت و دریافت که مردم به دنیا رو آورده و مرفه شده‏اند. ابوذر به نصیحت و تذکر دادن آنها پرداخت.
 
 
 
وقتی عثمان او را احضار کرد، ابوذر از او خواست به او اجازه بدهد به «ربذه» برود، عثمان به او اجازه داد.
 
 
 
صفحاتى نورانى از زهد وعبادت ابوذر:
 
 
 
ابوذر در (الربذه) زندگی زاهدانه و ساده خود را ادامه داد و با همان حالتی که رسول خدا ص او را ترک کرد حیاتش را ادامه داد.
 
 
 
ابوبکر بن المنکدر می‏گوید: حبیب بن مسلمه امیر شام سی صد دینار برای ابوذر فرستاد و گفت: با آن نیازهایت را برآورده کن. ابوذر گفت: آن را به او باز گردان آیا کسی را از ما نیازمندتر نیافته است. ما سایه‏ای داریم که در زیر آن پناه گرفته‏ایم و چند گوسفند و خدمتکاری که در خدمت ماست، من می‏ترسم بیشتر از این بردارم. جعفر بن سلیمان می‏گوید: مردی بر ابوذر وارد شد به چهار طرف منزلش نگاه کرد و گفت وسایلت کجاست؟ گفت: ما خانه‏ای داریم که کالاهای نیک را به آنجا می‏فرستیم. گفت: مادام که در اینجا هستی باید اسباب و وسایلی داشته باشی گفت: صاحب منزل نمی‏گذارد در اینجا بمانیم.
 
 
 
عبدالله بن سیدان روایت می‏کند که ابوذر گفت: در مال انسان سه نفر شریکند: قدر الهی، بدون اینکه از تو اجازه بگیرد مالت را (چه خیر و چه شر) با از بین بردن آن یا مرگ تو، از تو می‏گیرد. دوم: وارث. منتظر است که سرت را بر بستر مرگ بگذاری آن گاه مالت را برباید در حالی که ناتوان هستی. سوم: شما. پس اگر می‏توانی از دوتای دیگر ضعیف‏تر مباش. خداوند می‏فرماید: {لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنفِقُواْ مِن شَیْءٍ فَإِنَّ اللّهَ بِهِ عَلِیمٌ} (آل عمران: 92).
 
 
 
«هرگز به (حقیقت) نیکوکارى نمى‏رسید مگر اینکه از آنچه دوست مى‏دارید، (در راه خدا) انفاق کنید; و آنچه انفاق مى‏کنید، خداوند از آن آگاه است».
 
 
 
این شتر که بیشتر از دیگر اموالم آن را دوست دارم برای خود نگه داشته‏ام
 
 
 
اما ابوذر آن شتر را نیز صدقه داد.
 
 
 
ثابت البنانی می‏گوید: ابودرداء خانه‏ای درست کرد. ابوذر از کنار آن عبور کرد. گفت: این چیست؟ خانه‏ای درست می‏کنی که در نهایت خراب خواهد شد. اینکه تو را در خرابه‏ای ببینم برایم بهتر است از اینکه تو را در این حالت ببینم .ابواسماء می‏گوید: نزد ابوذر در «الربذه» رفتم. همسر سیاه پوست و ژولیده‏اش در کنار او بود و بوی خوشی از او استشمام نمی‏شد. گفت: آیا می‏بینید به من چه توصیه‏ای می‏کند؟
 
 
 
به من می‏گوید که به عراق بیایم، که وقتی به آنجا آمدم، مردم با دنیا و اموالشان به طرف من بیایند. در حالی که دوست عزیزم(رسول الله ص) به من گفت: در مقابل پل جهنم راهی لغزنده وجود دارد و ما وقتی از آن می‏گذریم اگر بار سبکی داشته باشیم بهتر نجات می‏یابیم تا اینکه بار سنگینی داشته باشیم
 
 
 
از وصیتها ونصیحتهای گرانمایه ابوذر:
 
 
 
سفیان ثوری می‏گوید: ابوذر نزد کعبه ایستاد و گفت: ای مردم من جندب غفاری هستم به سوی این برادر ناصح مهربان بشتابید. مردم دور او جمع شدند، گفت: آیا یکی از شما قصد سفر داشته باشد توشه و کالاهای لازم را بر نمی‏دارد؟ گفتند: بلی. گفت: پس سفر قیامت دورترین سفر است، با خود ببرید آنچه برایتان لازم است. گفتند: چه چیز برایمان لازم است؟ گفت: برای امور بزرگ آخرت حج کنید. در روز گرم روزه بگیرید چون دنیای پس از مرگ طولانی است. دو رکعت نماز شب به خاطر تاریکی قبر بخوانید. کلمه خیر را بگویید و در کلمه شرّ سکوت کنید به خاطر وقوف در آن روز بزرگ. مالت را صدقه بده تا از سختی‏آن نجات یابی. دنیا را به دو قسمت تقسیم کن قسمتی از آن در طلب روزی حلال، و قسمت دیگر در طلب آخرت. سوم اینکه آنچه برای تو زیان دارد و سودی به تو نمی‏دهد آن را ترک کن.
 
 
 
مال را دو درهم قرار بده: درهمی که در راه درست برای خانواده‏ات خرج می‏کنی، و درهمی که برای آخرتت پس انداز می‏کنی. سوم آنچه به تو ضرر می‏رساند و برایت سودی ندارد، آن را رها کن. آنگاه با صدای بلند گفت: ای مردم طمع و حرصی که هرگز به آن نمی‏رسید شما را از بین برده است.
 
 
 
نافع طاحی می‏گوید: به ابوذر رسیدم به من گفت: اهل کجا هستی؟ گفتم: عراقی هستم. گفت: عبدالله بن عامر را می‏شناسی؟ گفتم: بلی. گفت: او ملازم و همراه من بود، بعد خواستار امارت شد. وقتی به بصره رفتی او را می‏بینی. می‏گوید: نیازت چیست. به او بگو مرا رها کن. من فرستاده ابوذر نزد شما هستم. او به شما سلام رساند و گفت: ما خرما می‏خوریم و آب می‏نوشیم و همانند شما زندگی می‏کنیم.
 
 
 
وقتی به بصره رفتم و او را دیدم گفت: آیا نیازی داری؟ گفتم: مرا رها کن خدا تو را اصلاح کند. سپس گفتم: من فرستاده ابوذر نزد شما هستم - وقتی این جمله را گفتم ترسی قلبش را در بر گرفت- او سلام رساند و گفت ما خرما می‏خوریم و آب می‏نوشیم و همانند تو زندگی می‏کنیم. او سرش را در گریبان فرو برد و بسیار گریه کرد
 
 
 
کوچ ابدی فرا رسید:
 
 
 
بعد از زندگی مملو از زهد و بخشش و عبادت ابوذر در بستر مرگ خوابید تا روحش را به خالقش تسلیم کند و به حبیب خود رسول خدا ص و اصحابش در بهشت بر روی تختها مقابل هم ملحق شود.
 
 
 
امام ابن کثیر مرگ ابوذر را چنین توصیف می‏کند. ابوذر به «الربذه» رفت و در آنجا اقامت گزید تا اینکه در ماه ذی الحجه سال سی و دو هجری در حالی که تنها زن و فرزندانش در کنارش بودند جان به جان آفرین عطا کرد. آنان توان دفن جسد ابوذر را نداشتند تا عبدالله بن مسعود و جمعی از همراهانش از عراق به آنجا رفتند، در هنگام مرگ به نزدش رسیدند و به آنان توصیه کرد که چگونه او را دفن کنند. برخی می‏گویند بعد از مرگش به آنجا رسیدند و غسل و کفن و دفن وی را بر عهده گرفتند. و به خانواده‏اش دستور داد گوسفندی برای آنان ذبح کنند و از آنان پذیرایی کنند. عثمان بن عفان خانواده‏ ابوذر را به خانواده خود ملحق کرد
 
 
 
این چنین خداوند مؤمن را در خانواده‏اش حفظ می‏کند همانگونه که او خداوند را در آشکار و پنهان حفظ می‏کند و در شادی و تلخی اوامر او را اطاعت می‏کند.
 
 
 
خداوند از ابوذر و سایر اصحاب رسول الله ص راضی و خشنود باد
کاربر گمنام