باز کردن منو اصلی

تغییرات

جز
* «آیی و گویی که بوسه خواهی؟ خواهم// کور چه‌خواهد بجز دو دیده روشن»
* «از بن دندان بکند هرکه هست// آن‌چه بدان‌اندر ما را رضاست»
* «اگر اسکندر با شاه همسفر بودی// ز [[اسب]] تازی زود آمدی فرود به [[خر]]»
* «اندر این ایام از نادره‌ها نادره است// پسری با پدر خویش موافق به سیر»
* «ای‌دوست به یک‌سخن ز من بگریزی// خوی تو نبد به هر حدیثی تیزی// بد گشتی از آن که با بدان آمیزی// با دیگ بمنشین که سیه برخیزی»
* «ایزد کند رحمت بر آن کس که او// رحمت کند بر مردم ممتحن»
* «اینک همی رودهمی‌رود که به هر قلعه برکشد// از کشته پشته پشته و از آتش علم علم»
* «با دیگ بمنشین که سیه برخیزی// با بدان سر مکن که بد گردی»
* «[[باز]] هم باز بود ورچه که او بسته بود// صولت بازی از باز فکندن نتوان»
* «با وقت بود بسته همه‌کار و همه‌چیز// بی‌وقت بود کار بسربه‌سر بردن دشوار»
* «برتر ز خوی‌ها [[دانش|خرد]] است و [[هنر]]// مردم بی این دوچیز نیاید به کار»
* «بسا سپاه گرانا که در زمانه شدند// ز جنبش قلمی تار و مار و زیر و زبر»
* «بسا کسا که به امید آن‌که به یابد// شکر ز دست بیفکند و بر گرفت شرنگ»
* «بس کسا کاندر گهر و اندر [[هنر]] دعوی کند// همچو [[خر]] در یخ بماند چون گَهِ برهان بود»
* «بسیار بخوردند و نبردند گمانی// کز خوردن بسیار شود مردم بیمار»
* «بلی آن‌چه خواهد رسیدن به مردم// دهد دل بدان هر زمانی گواییگواهی»
* «به اختیار، کس از یار خویش دور شود؟// به روز وصل کسی [[آرزو]] کند هجران؟»
* «به زبان و به دل زبردستی// مرد چون بنگری دل است و زبان»
* «پسر که دانا باشد بر از پدر بخورد// بخاصه از پدر پیش‌بین دولت‌یار»
* «پی نام و نان‌اند خلق زمانه// تو مر خلق را مایهٔ نام و نانی»
* «تا با تو به [[صلح]] گشتم ای مایهٔ [[جنگ]]// گردد دل من همی ز بت‌رویان تنگ// امروز که آفتاب دارم در چنگ// نه شگفت گر از ستارگان دارم ننگ»
* «تا کی بود بهانه و تا کی بود عتاب// این [[عشق]] نیست جانا [[جنگ]] است و کارزار»
* «تو کریم و پسران همچو تو باشند کریم// به شجر باز شود نیک و بد هر ثمری»
* «چو دل دادم آنگه سوی دل گرایم// تن آنجا گراید کجا دل گراید»
* «چو روزگار بود، کار چون نگار کند// بروزگار توان کرد کارها چو نگار»
* «چون با [[دوستی|یاران]] خشم کنی جان پدر// بر من ریزی تو خشم یاران دگر// دانی که منم زبون‌تر و عاجزتر// پالان بزنی چو برنیایی باخربا [[خر]]»
* «چیزی که همی‌دانی بیهوده چه‌پرسی// گفتار چه‌باید که همی بینی کردار»
* «خشم شاه آتش تیز است و بداندیش چو موم// موم هرجای که آتش بود افتد بگداز»
* «دشمن خواجه به بال و پر مغرور مباد// که هلاک و اجل [[مورچه]] اندر پر اوست»
* «دل مردم به نکوکار توان برد ز راه// بر نکوکاری هرگز نکند خلق زیان»
* «دیدم شمار و بوسه ندیدم همی به چشم// بی می مرا از آن چه ندیدم خمار کرد»
* «سه بوسه مرا از تو وظیفه است ولیکن// آگاه نئی کز پس هربوسه کناری است»
* «شرف و قیمت و قدر تو به فضل و [[هنر]] است// نه به دیدار و به دینار و به سود و به زیان»
* «[[شیر]] هم شیر بود گر چه به زنجیر بود// نبرد بند و قلاده شرف شیر ژیان»
* «صدبار ز من شنیده بودی کم و بیش// کایزد همه را هرچه کنند آرد پیش»
* «طعن دگر بدو نتواند زدن عدو// جز آنکه ژاژ خواید و گوید که نیست پیر// ابلیس پیر بود بیندیش تا چه‌کرد// بگزید بر بهشت خدا آتش سعیر»
* «کار سره و نیکو به درنگ برآید// هرگز به نکویی نرسد مرد سبک‌سار»
* «کار گیتی همه بر فال نهاده‌است خدای// خاصه فالی که زند چاکر و چون من چاکر»
* «کس را به جهان چون پسر تو پسری نیست// [[آهو|آهوبچه]] کی باشد چون بچه [[شیر|ضیغم]]»
* «کس نیاید به هیچ روی و نیافت// نیک‌نامی به زرق و حیله و فن»
* «کسی که لاله پرستد به روزگار بهار// ز شغل خویش بماند به روزگار خزان»
* «گفتم ز بهر بوسه جهانی دگر مخواه// گفتا بهشت را نتوان یافت رایگان»
* «گویند که [[عشق|معشوق]] تو زشت است و سیاه// گر زشت و سیاه است مرا نیست گناه// من عاشقم و دلم بدو گشته تباه// عاشق نبود زعیب معشوق آگاه»
* «مخالفان را یک‌روز روزگار مده// که [[اژدها]] شود ار روزگار یابد [[مار]]»
* «مرد بخرد هرچه بخواهد به کف آرد// چیزی ندهد به ز خرد ایزد دادار»
* «مرد را اول بزرگی نفس باید پس نسب// هست اندر ذات او این هردو معنی آشکار»
* «مردمان را خرد و رای بدان داد خدای// تا بدانند بد از نیک و سرود از قرآن»
* «مردم یافه‌سخن را نتوان بست دهان»
* «ملوک را قلم و تیغ برترین سهم است// بترسد از قلم و تیغ [[شیر]] شرزه نر»
* «ملوک را گَه و بی گاه پیش دشمن خویش// قلم به منزله لشکری بود بی مر»
* «میر همچون پدر آمد به سرشت و به نهاد// تخم چون نیک بود نیک پدید آید بر»
* «نبود چاره حسودان دغا را ز حسد// حسد آنست که هرگز نپذیرد درمان»
* «نه مرا خوش بنوازی نه مرا بوسه دهی// این سخن دارد جانا به دگر کوی دری»
* «[[دوستی|یاری]] بودی سخت به آیین و به سنگ// همسایه تو بهانه جوی و دلتنگ// این خو تو از او گرفته‌ای ای سرهنگ// انگور ز انگور همی گیردهمی‌گیرد رنگ»
 
 
== بدون منبع ==