مزایای گوشه‌گیر بودن: تفاوت میان نسخه‌ها

جز
(صفحه‌ای تازه حاوی «'''''مزایای گوشه‌گیر بودن''''' (به انگلیسی: The Perks of Bein...» ایجاد کرد)
 
 
== گفتاوردها ==
* '''چارلی:''' دوست عزیر...عزیر… من برای تو نامه می نویسممی‌نویسم چون یه نفر بهم گفت که تو اهل گوش دادن به حرف هایحرف‌های دیگران هستی، آدما رو درک می کنیمی‌کنی و تا حالا سعی نکردی تو یه مهمونی با کسی بخوابی. من فقط لازم دارم بدونم کسی اون بیرون هست که به حرفام گوش بده،کسیبده، کسی که درکم میکنه و سعی نمی کنه با کسی بخوابه، حتی اگر بتونه. لازم دارم بدونم که همچین آدمایی وجود دارند.
----
* '''چارلی:''' ما بنا به دلایل زیادی چیزی هستیم که هستیم و شاید هیچ وقت بیش تر اونا رو ندونیم، ولی حتی اگه ما قدرت انتخاب اینو نداشته باشیم که از کجا اومدیم، باز می تونیم انتخاب کنیم که به کجا بریم. می تونیم باز کارهایی بکنیم و حتی سعی کنیم احساسی خوبی به شون داشته باشیم.
----
* '''چارلی:''' بیل لبخندی زد و به پرسیدن سؤال ادامه داد. آروم آروم رسید به «مشکلات خونوادگی» و بهش در مورد پسری که نوار کاست گلچین می‌کرد و خواهرم رو زد گفتم چون خواهرم فقط ازم خواسته بود که به بابا و مامان چیزی نگم، پس فکر کردم می تونم به بیل بگم. بعد که بهش گفتم باز اون قیافه جدی اش رو گرفت و بهم چیزی گفت که فکر نکنم این ترم یا اصلاً هیچ وقت فراموش کنم:" «ما عشقی را قبول می کنیممی‌کنیم که فکر می کنیممی‌کنیم لایقش هستیم."»
----
* '''چارلی:''' وقتی همه‌مون حاضر شدیم که برگردیم، رفتم سمت بابابزرگ، بغلش کردم و گونه‌ش رو بوسیدم. بوسه م رو زود با کف دستش پاک کرد و نگاهی بهم انداخت. اون دوست نداره پسرهای تو فامیل بهش دست بزنن؛ ولی من خیلی خوشحالم که به هر حال این کار رو کردم حالا که هنوز زنده‌س. هیچ وقت فرصت این کار رو با خاله هلن نداشتم.
----
* '''چارلی:''' این زندگیه منه. می خوام بدونی که بیش تر اوقات من هم زمانهم‌زمان هم خوشحال و هم ناراحتم و هنوز دارم سعی می کنممی‌کنم بفهمم که چجوری همچین چیزی ممکنه!
----
* '''چارلی:''' فکر کنم تو این فیلم و سریال هاسریال‌ها وقتی آدما از یه استراحت برای چایی خوردن حرف می زنن، باید یه استراحت برای خودارضایی هم داشته باشن.باشن؛ ولی خب...خب… فکر کنم این کار بازدهی رو کم می کنه!
----
* '''چارلی:''' من خیلی مذهبی بزرگ نشدم چون پدر و مادرم به مدرسه کاتولیک رفته بودند.بودند؛ ولی خیلی زیاد با خدا اعتقاد دارد، هرچند هنوز اسم مشخصی براش نذاشتم. فکر کنی بدونی منظورم چیه...چیه… امیدوارم ناامیدش نکرده باشم.
----
* '''چارلی:''' نمی دونستم بقیه دربارهدربارهٔ من فکر می کنن، نمی دونستم منو می بینن و بهم توجه می کنن. روی کف زیرزمین اولین پارتی واقعی زندگیم بین سم و پاتریک نشسته بودم، یادم میاد سم منو به عنوان دوستش به باب معرفی کرد و یادمه پاتریک هم به برد همین رو گفت. شروع کردم به گریه کردن.هیچکس هیچ‌کس تو اون اتاق به خاطر این کار بهم نگاه می کردمی‌کرد برای همین واقعاواقعاً زدم زیر گریه.
----
* '''چارلی:''' پاتریک شروع کرد به رانندگی، با سرعت زیاد. قبل از اینکه به تونل برسیم سم، سرپا ایستاد و باد، دامنش رو پر از موج میمی‌کرد. کرد.وقتی وارد تونل شدیم همه صدا هاصداها با خلاخلأ کشیده شدووقتی از تونل اومدیم بیرون، سم جیغ کشید. جیغی از سر خوشی واقعی و واقعاواقعاً هم همینطورهمین‌طور بود. مرکز شهر، چراغ هایچراغ‌های ساختمونا و همه چیز اون لحظه آدم رو با خودش می بردمی‌برد. سم نشست و شروع کرد به خندیدن. پاتریک خندید و منم خندم گرفت.گرفت؛ و تو اون لحظه...لحظه… قسم می خورممی‌خورم که ما بی کرانبی‌کران بودیم.
 
== منابع ==