ایران درودی

نقاش ایرانی (۱۳۱۵–۱۴۰۰)

ایران دَرّودی (۱۱ شهریور ۱۳۱۵ – ۷ آبان ۱۴۰۰) نقاش ایرانی بود.

گفتاوردها

ویرایش
  • «ثروت واقعی من در دو چیز است: نخست اینکه نام مرا ایران گذاشته‌اند و دیگر عشق به ایران که نخست غریزی بود و سپس فرهنگی شد».[۱]
  • «اجداد ما ۲۵۰۰ سال پیش آفرینندهٔ لوح آزادی باشد و ما در قرن بیست و یکم آزادی را در برترین شکل آن محدود کنیم».[۲]
  • «ایران در گذشته تأثیرات فراوانی بر فرهنگ جهان گذاشته و حافظهٔ تاریخی ما، عامل پایداری ما بوده است.».[۳]
  • «دغدغه هر انسانی مرگ است و چگونگی مردن. مرگ، هنرمند و غیرهنرمند نمی‌شناسد.»[۴]
  • «به طور کلی وظیفه دولت برای اشاعه هنر در کشورمان، پشتیبانی و حمایت از هنرمندان در مراحل مختلف زندگی است. چون در باور من، دانشمندان و هنرمندان هستند که با خلق آثارشان تاریخ مملکت‌شان را می‌نویسند. به همان گونه که امروزه، ما بزرگانی چون فردوسی، سعدی، مولانا و حافظ و ابوعلی‌سینا را جدا از درنظرگرفتن شرایط زمانشان می‌شناسیم، مملکت ما را در جهان، به نام این بزرگان می‌شناسند.»[۵]

بنابراین هنوز ارزیابی ما از هنر، الزاماً نیاز به گذشت زمان دارد؛ ولی آنچه برای یک هنرمند حائزاهمیت است، به‌دست‌آوردن جایگاهی به نام هنرمند در جامعه است.»[۶]

  • «هنرمندان ما امروز بیشتر از هروقت، در عرصه‌های بین‌المللی درخشیده و برای ما افتخار آفریده‌اند. هنرمندانمان را سپاس بداریم و قدرشناسشان باشیم. القاب و قیمت‌ها نیست که ارزش کار هنرمند را تعیین می‌کند، مهم لحظه‌ای است که هنرمند خلاقیتش را با ما تقسیم می‌کند.»[۷]
  • «امروز حس می‌کنم چیزی به زندگی بدهکار نیستم؛ چرا که بهترین و سخت‌ترین لحظات را لحظه به لحظه و به تمامی زندگی کرده‌ام. زندگی درد را به من شناساند، عشق را به من آموخت، شور وشیدایی خلاقیت را به من داد و به من باوراند که سهم انسان از خوشبختی به اندازهٔ عشقی است که ایثار می‌کند. باور دارم که من نقاشی را انتخاب نکردم، نقاشی مرا انتخاب کرد. من دیگر نقاش نیستم، بلکه خود نقاشی شده‌ام و این پاداش من از زندگیست.»[۸]
  • «پیشترها نوشته بودم به مرگ نمی‌اندیشم، به او افتخار خواهم داد که به من بیاندیشد. اکنون با از دست دادن تمامی افراد خانواده خاصّه خواهرم، که نیمهٔ راستین خودم می دانستمش و کماکان هم می‌دانم، ناگزیر شدم به این همدم ابدی خود بیاندیشم؛ و از او بخواهم که باز همچون زندگی به من هدیه‌ای بدهد. ژان کوکتو در جایی، در فیلم بازگشت اورفه می‌گوید فقط مرگ است که هنرمندان را جاودانه می‌سازد. در واقع این جاودانگی نیست که می‌خواهم به آن برسم آرزوی من این بوده است که عشقم را به این سرزمین بی‌واسطه نثار کرده و به نوعی، سپاسمندی خودم را ابراز کنم. در تصورم این چیزی نیست مگر اینکه همگی آثارم را در قالب موزه‌ای به او اهدا کنم. به همین خاطر راه‌ها را کوتاه می‌کنم تا ساده‌تر و خلاصه‌تر به خاکی برگردم که از او آمده‌ام.»[۹]
  • «همواره در زندگی مجبور بوده‌ام خود و توانایی‌هایم را در ارتباط با خواسته‌هایی که داشته‌ام، ارزیابی کنم و در همین چارچوب یکی از خصوصیاتم این بوده که فوق‌العاده زندگی را دوست دارم. با رودر رویی با بیماری سرطان، مرگ را تجربه کردم و آنرا معجزهٔ زندگی ام دانستم. از همین روست که معتقدم نوع نگاه ما به زندگی است که بر توان‌های ما می‌افزاید.»[۱۰]
  • «انسان نتیجهٔ نحوهٔ اندیشیدنش است. حال که زندگی ما را به مبارزه طلبیده، باید خود را مجهز کنیم و همه چیز را از نو بسازیم. در این راه آنچه بیش از همه اهمیت دارد، همانا هدفمند بودن زندگی انسان است. در باور من، هر سختی تجربه و درسی است که باید از آن آموخت. انسان هدفمند، نه ناامید می‌شود، نه از مبارزه بازمی‌ایستد. کسی که در مقابل شماست، و او را شخص موفقی می‌دانید، کسی است که خود را مدیون زخم‌های زندگی می‌داند و آنها را سپاس می‌دارد. فراموش نکنیم که هیچ سیاهی مطلق نیست و در هر سفیدی نقطه‌ای از سیاهی است.»[۱۱]
ویکی‌پدیا مقاله‌ای دربارهٔ

منابع

ویرایش