باز کردن منو اصلی

گفتاوردهاویرایش

به یاد جوانی
فسرد آنچه مرا جوانی بود      نبود آتش بل آب زندگانی بود
نه خود زمین که فلک هم به کام من می‌گشت      که دور عمر مرا دور کامرانی بود
نه فکر موی سپیدم به سر نه روز سیاه      که روزگار به چشم من ارغوانی بود
قویترین کس پهلو تهی نمود از من      که درد و بازوی من زور پهلوانی بود
غم زمانه ندانستمی و جور فلک      هر آنچه بود خوشی بود و شادمانی بود
همی طپید دلم از نگاه چشم کبود      که همچو تیر بلا بود و آسمانی بود
همیشه‌ام سر و سرّی به نوجوانان نیز      چنان‌که افتد و دانی به نوجوانی بود
همیشه بود بساطم چو گلستان رنگین      که گلعذاری پیشم به میهمانی بود
لب از تحسّر اکنون همی گزم کاین لب      همیشه‌ام به لبی همچو لعل کانی بود
چه گویمت که من الماء کلُّ شیء حیٌّ      جوانی است که چون آب زندگانی بود[۱]

منابعویرایش

  1. ۱٫۰ ۱٫۱ برقعی، محمدباقر. سخنوران نامی معاصر ایران. ج. سوم. نشر خرم، چاپ ۱۳۷۳. ص۱۹۴۹. شابک ‎۹۷۸۹۶۴۹۹۷۲۴۰۴.