باز کردن منو اصلی

ابوسفیان (وفات:۳۱ ه. ق ) بازرگان، بزرگِ قبیلۀ قریش در زمان محمد بن عبدالله ، پیامبر اسلام و پسر عموی او بود.

سخنانویرایش

  • «روزی که من پرچم بت پرستی را به دوش کشیده بودم تا سپاه بت پرستان، بر سپاه محمد پیروز گردد، مانند راه پیمای سر گردانی بودم که تاریکی شب او را فرا گرفته و راه را گم کرده باشد، ولی امروز رهبری شده و هدایت یافته‌ام.»
    • ترجمه اشعار او
  • «مرا کسی به سوی خدا خدایت کرد که مدت‌ها از او روی - گردان بودم.»
    • ترجمه اشعار او
  • «بر من گریه نکنید، زیرا من از روزی که اسلام آورده‌ام، به گناه آلوده نشده‌ام!»
    • آخرین جمله وی قبل از مرگ/«طبقات» ابن سعد ج ۴ ص ۵۳
  • «همراه فرزندم جعفر حرکت کردیم تابه «ابوأ» رسیدیم، در این هنگام، طلایه سپاه پیامبر به ابوأ رسیده و در این سرزمین اردو زده بود. من می‌دانستم که پیامبر سخت از من خشمگین است و دستور داده است مسلمانان هر کجا مرا پیدا کردند بکشند، از این نظر می‌ترسیدم پیش از آن که به حضور پیامبر (ص) برسم و اسلام بیاورم، کشته شوم، لذا لباس خود را عوض کردم و صورت خود را پوشاندم و دست فرزندم را گرفته، به صورت ناشناس براه افتادم، در حدود یک میل پیاده راه رفتم. بامداد روزی که پیامبر به ابوأ رسیده بود، به حضور آن حضرت رسیدم و در برابر او ایستاده به یگانگی خدا و نبوت محمد (ص) شهادت دادم پیامبر مرا نشناخت، فرمود صورت خود را باز کن صورت خود را باز کردم پیامبر مرا شناخت و صورت از من برتافت، من دو مرتبه به سمتی که پیامبر صورت خود را به آن طرف برگردانده بود، رفتم، پیامبر مجدداً روی خود را به جانب دیگر بر گردانید، چندین بار این صحنه تکرار شدمن به شدت ناراحت شدم و خیالات مختلفی به ذهنم هجوم آورد، با خود گفتم: من گمان می‌کردم محمد (ص) از مسلمانان شدن من خوشحال خواهد شد، اینک که از من رو گردان است گویا پیش از آنکه بتوانم قرابت و خویشاوندی خود را یاد آوری کنم و عواطف سر شار و مهر و محبت او را به خود جلب کنم کشته خواهم شد...»
    • چگونگی اسلام آوردن او/طبقات ابن سعد جلد ۴ صفحه ۵۰ و ۵۲